ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

تقابل دو اراده

بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهی دقیق تر به انتخابات ، جامعه و حکومت
1) انتخابات یک بازی تکراری
در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نظام هستیم. انتخاباتی که برای چندمین بار است که در طول این سی سال گذشته در مدار بسته جناح های حاکم برگزار می شود و صرف نظر از اختلافات درونی خودشان و این که چه کسی از صندوق ها در بیاید یا در بیاورند در همه حال خودشان را پیروز میدان می دانند و چون یک طرفه به قاضی می روند لاجرم راضی بر می گردند و از این که یک خیمه شب بازی دیگر را به انجام رسانده اند به خودشان می بالند و به همدیگر تبریک می گویند. از طرف دیگر این به ظاهر پیروزی های پی در پی برای نظام شکست و اضمحلال تاریخی این ملت و کشور را به همراه داشته است تا جایی که امروز جناح های به حاشیه رانده شده حکومت سخن از نجات کشور می گویند. اگر چه منظو آنها از این اعتراف شنیدنی بیشتر نجات نظام است ولی واقعیت این است که این جامعه و کشور است که احتیاج به نجات دارد. کار نظام از این حرف ها گذشته است. مگر این که افراد و اشخاص آن با پذیرش آزادی و دموکراسی به عنوان بخشی از جامعه نقش آفرینی کنند.
یقینا این نامعادله پیروزی و شکست یا نظام و جامعه نمی تواند برای همیشه دوام بیاود و به زودی زمانی فرا می رسد که هم نظام ویرانگر و هم جامعه ویران شده به ناچار باید فکری به حال خودشان بکنند در غیر این صورت نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاکستان. انتخابات تشریفاتی پیش رو و نتیجه آن اگر چه، علی رغم میل جناح حاکم ، ممکن است بار دیگر به جابه جایی قدرت در میان جناح های حاکم بیانجامد ـ اگر چه برخاستن از سر این سفره چیزی شبیه به جان کندن است و بسیار بعید ـ اما نمی تواند از سرنوشت محتومی که در انتظار این جامعه و حاکمان آن است جلوگیری کند، چون هیچ کدام از جناح ها از قدرت تعیین کننده ای در مقابل این طوفان سهمگین برخوردار نیستند. اگر چنین است پس واقعا فلسفه برگزاری این همه انتخابات بی ثمر و از جمله همین انتخابات ریاست جمهوری که از حداقل اخلاق انتخاباتی و دموکراسی درون نظامی هم برخوردار نیست ، چیست؟ وقتی دغدغه اصلی همین کاندیداهای تایید صلاحیت شده توسط رژیم نه رای آوری یا کسب آرا بلکه رای خوانی یا شمارش آراست چه دلیلی برای برگزاری و حتی شرکت در آن وجود دارد؟ وقتی هر جناحی که امکانش را داشته باشد جناح رقیب را در همان صندوق های رای دفن می کند ـ به خصوص اگر پیش از اعلام نتیجه خوابش برده باشد ـ یا حتی بعد از بیرون آمدن از صندوق در صحنه اجتماعی زمین گیرش می کند پس چه اصراری به برگزاری آن ها دارند؟ وقتی کاندیدای شکست خورده و یا حتی پیروز نمی توانند از همین مردمی که به او رای داده اند استفاده کند پس چه دلیل برای انتخابات وجود دارد؟ به گمان نگارندگان ، حاکمیت تنها برای کسب مشروعیت دروغین و دموکراتیک جلوه دادن خودش در داخل و رعایت شکل بی محتوای دموکراسی و همینطور فراهم کردن بهانه برای حامیان بین المللی خودش در جهت استمرار حمایت ، دست به این فریب کاری ها می زند. ضمن این که به خیال خودش از این راه انرژی های متراکم شده در عمق جامعه را در سطح به هدر می دهد و حاشیه نشینان قلم به دستش را به «به به» و «چه چه» وادار می کند. اما واقعیت این است که همه این ترفندها در نهایت به ضد خودش تبدیل می شود و باعث به تعارض رسیدن تضاد دولت ـ ملت می شود.
2) تقابل جناح ها در انتخابات پیش رو
همان طورکه آمد انتخابات تنها در چارچوب مدار بسته جناح های حکومتی برگزار می شود. اختلافات این جناح ها و حاشیه نشین های آن ها تنها عامل رونق و اهمیت این خیمه شب بازی ها است. این اختلافات برعکس آن چه سعی می کنند جلوه دهند ، فراتر از اختلاف سلیقه یا اختلاف رویه است. اختلافی است کاملا دشمنانه اما چون مجموعه ضد بشری و ضد تاریخی آن ها در تقابل و تضاد با جامعه و روزگار قرار دارند، به ناچار عداوت بین جناحی را به نفع بقای مشترک مهار می کنند. بارها گفته اند که همه ما سوار یک کشتی هستیم پس نباید آن را سوراخ کنیم.
اختلاف آنها از دو منبع سرچشمه می گیرد. منبع اول اصل و ریشه تباه کار و منافع همه آن ها یعنی راست ارتجاعی است که این جناح ها همه از آن منبعث شده اند. به عبارت دیگر تسری عداوت نفع پرستانه از تنه درخت ارتجاع به شاخه های آن است. به تدریج که این جناح ها بر مقدرات کشور مسلط شدند و بر منابع ثروت و مصادر قدرت چنگ انداختند، تشدید هم شده است. ارتجاعی یا واپسگرا عنوان مشترک همه آن ها در آن سال هایی بود که ناقه انقلاب را پی می کردند و یوسف انقلاب را به چاه می انداختند. یعنی سال های 57 تا 67 . نتیجه کار آن ها به بیراهه رفتن انقلاب و نهادینه شدن استبداد و تباه کاری در جامعه بود. این گناه کبیره همان است که همه آن ها سعی در پنهان کردن آن دارند. همان گونه که قابیل برادر کش سعی در پنهان کردن جسد رسواکننده برادر بیگناه خود داشت. در هر حال ماهیت نفع پرست و گناه کار آن ها اولین عامل اختلاف آن هاست.
دومین منبع اختلاف جناح ها هم انعکاس تضادهای جامعه در نظام حاکم و انعکاس نفرت مردم ازنظام در میان جناح های آن است. واقعیت این است که از همان فردای 22 بهمن 57 که خیانت ارتجاع حاکم آشکار و مسلم شد همزمان با یاس و دلمردگی شدید اجتماعی ، نفرت عمیقی از این جریان در جامعه به وجود آمد. این نفرت در طول روزگار و به تدریج که سیاست های نظام جامعه را دچار بحران ها و تضادهای همه جانبه و غیرقابل حل نمود، تشدید شده و گسترش یافته است. انعکاس این نفرت ها و همینطور فشار بحران ها و تضادهای اجتماعی، جناح های حاکم را دچار سردرگمی کرده و به جان هم انداخته است. هر کدام از آن ها سعی دارد بار این نفرت ها و بحران ها را به دوش دیگری نهاده و آن دیگری را متهم کند که از اصل و اساس و بن مایه ارتجاعی که از آن به عنوان ارزش های انقلاب یاد می کنند، دور شده است. این فرافکنی ها تلاشی است که هر جناحی برای تبرئه خویش از آن گناه تاریخی انجام می دهد و با فریبکاری سعی دارد خودش را یکبار دیگر برجامعه و مردم تحمیل کند.
از مجموع اتهاماتی که این جناح ها بر یکدیگر وارد می کنند و همه آن ها هم درست است می توان فهمید که سر جمع آن ها که نظام حاکم را تشکیل می دهند و لقب مقدس هم به آن داده اند چه ماهیت تباه کار و نامقدسی دارد. معلوم نیست مجموعه ای که تمام اجزای آن به زعم خودشان فاسد و تباه کار هستند چگونه می تواند سالم و حتی مقدس باشد. شاید به همین دلیل باشد که علی رغم افشاگری هایی که بر علیه همدیگر می کنند مرتب سفارش می شوند و سفارش می کنند که همدیگر را تخریب نکنید و به عبارتی به آن خط قرمز نزدیک نشوید. یقینا ترسشان این است که نکند کار به گفتن اسرار مگو بکشد. به کار بردن عنوان های فریبکارانه ای مثل اصول گرا و اصلاح طلب و اصول گرای اصلاح طلب (مخرج مشترک دو جناح) تلاش های بیهوده ای است برای پنهان کردن ماهیت ریاکار و ضد بشری خودشان.
در انتخابات پیش رو تقابل برون جناحی و درون جناحی وضعیت بسیار مضحکی پیدا کرده است. اگر چه اساسا تقسیم بندی و تعریف جناح ها و باندهای حکومت با معیارهای متعارف سیاسی امکان پذیر نیست. با این حال می توان گفت که راست ها چه سنتی و چه مثلا مدرن از شدت رسوایی و درماندگی و ترس اصلا امکان مصرفی برای کاندیدای مستقل و مطابق برنامه با معیارهای خودشان را پیدا نکردند و به همین دلیل مشکل موضع گیری دارند و بعضا تکه پاره شده اند. جناح های باقیمانده که شامل راست افراطی و مثلا چپ (قدیم و جدید) باشد با سه کاندیدای مشخص وارد میدان شده اند. جناحی که خود را اصول گرای خالص می داند همان راست افراطی و شقاوت پیشه است که نقش پیاده نظام سرکوب را در نابودی انقلاب ایفا کرده است این جریان در حال از دست دادن هم پیمان اصلی خودش یعنی راست سنتی است. راست سنتی که روزی فرمانده راست افراطی بود امروز زبونانه و به ناچار به سطح فرمانبر سقوط کرده است. جناح دیگر که خودش را اصلاح طلب خالص می داند و ادعای چپ گرایی هم دارد اساسا نه چپ است و نه اصلاح طلب بلکه ملغمه ای است از چپ و راست و سنتی و مدرن که در مجموع برآمده از همان بن مایه راست ارتجاعی سنتی است که در به گمراهی کشاندن انقلاب جزو نیروهای رهبری کننده بود.
جناح سوم که مدعی اصول گرایی اصلاح طلبانه است. یعنی یکی به نعل می زند و یکی به میخ. آن ها سعی در سرجمع کردن لشکر شکست خورده نظام حاکم و جناح های آن در کار اداره و مدیریت مملکت دارند. این جناح و به خصوص شاخص های آن از عوامل اصلی سرکوب و کشتارهای دهه اول هستند و حالا جانماز آب می کشند. پیداست که هر یک از این کاندیداها و جناح وابسته به آن ها به خصوص با توجه به تغییراتی که در طول روزگار کرده اند و به ویژه جناح غالب که نان خوران و خدم و حشم دولت را در اختیار دارد، در بدنه اجتماعی طرفدارانی داشته باشند اما هیچ کدام نماینده و اراده و خواست ملی نیستند. اگر چه در نبود گوشت جا برای سالاری چغندر باز است و همه آن ها سعی می کنند خودشان را مردمی ترین کاندید جلوه بدهند اما گناه کارتر از آن هستند که بتوانند قدم خیری برای مردم ایران بردارند. تضاد دولت ـ ملت در ایران در ساختار این نظام قابل حل نیست.
3) تقابل تاریخی جامعه و حاکمیت در ایران
اصلی ترین تضاد و یا بحران در جامعه ما را تضاد دولت ـ ملت تشکیل می دهد. یعنی تضادی که بین ساختار سیاسی ـ مدیریتی کشور از یک طرف و مردم و جامعه از طرف دیگر وجود دارد. به عبارت دیگر در کشور ما اراده و خواست مردم با اراده و خواست دولت هرگز با همدیگر هماهنگ و سازگار نبوده اند. این تضاد همزمان با تشکیل تدریجی دولت مدرن در بطن و متن نظام سلطنتی در ایران به وجود آمد و در واقع دولت مدرن در خدمت سلطنت خودکامه تاریخی در ایران قرار گرفت. این تضاد الان هم که مثلا نظام جمهوری در این مملکت حکومت می کند وجود دارد و حتی تشدید هم شده است. انقلاب 57 تلاشی برای حل این مشکل کلیدی و اساسی بود. یعنی ایجاد نظامی هماهنگ ، با اراده ملی. نظام سیاسی در زمان شاه سه مشکل بنیادی داشت. اولی مشکل استقلال بود، دومی مشکل آزادی و سومی هم مشکل جمهوری. یعنی توجه به آرا و اراده مردم. شعارها و خواسته های انقلاب دقیقا همین نقاط ضعف را نشانه رفته بود. اما افسوس که هیچکدام از تیرها به هدف نخورد و تنها از سلطنت مطلقه به ولایت مطلقه در غلتیدیم. یک چیزی شبیه به افتادن از چاله به چاه. نظام شبه سرمایه داری و شبه مدرن شاه به دلیل این که به همه الزامات دولت مدرن از جمله آزادی های سیاسی تن نمی داد ، در نهایت جامعه را با بحران عدم تعادل مواجه ساخت. در نتیجه نیروهای موجود در جامعه در مقابل حکومت شاه صف آرایی کردند. این نیروها در یک نگاه کلی ، چه با توجه به گفتمان مدرن ـ سنتی و چه با توجه به گفتمان چپ یعنی وابستگی به مراحل مختلف تاریخی ، مثلا فئودال، سرمایه داری و ... به دو دسته تقسیم می شدند. نیروهایی که برتر، مدرن تر، و مترقی تر از حاکمیت شاه بودند و نظر به آینده داشتند و نیروهایی که عقب مانده تر، سنتی تر و ارتجاعی تر از حکومت شاه بودند و نگاه به گذشته داشتند. انقلاب سال 57 به دلائل ضعف های بزرگ تاریخی و به دلیل نرسیدن به بلوغ لازم ، در نهایت و البته با عنایت دست های پنهان بیگانه، نیروهای ارتجاعی و عقب مانده جامعه را به مدیریت جامعه رساند و مقدرات کشور را در اختیار آن ها قرار داد. با این واقعه جامعه یک باره سر و ته شد و انقلاب که داشت می رفت بر چشم نظام استبدادی مملکت سرمه دموکراسی بکشد و آن را به آرایه آزادی آرایش کند، به کلی کورش کرد.
در گام اول نیروهای ارتجاعی و عقب مانده برای تثبیت حکومت خودشان و بازسازی استبداد تاریخی دست به سرکوب ها و کشتارهای گسترده در داخل زدند. همزمان هم به استقبال جنگ خارجی رفتند و در آتش آن دمیدند و آن را هم به خدمت تثبیت قدرت و حکومت خود در آوردند. از این رهگذر و در نتیجه این سیاست ها، نظامی مستقر شد استبدادی و البته از نوع دینی آن و جامعه ای به وجود آمد که بعد از سال ها، پوسیدگی همه اجزا و فروپاشی همه سیستم ها کمترین مشخصه آن است. این مسیر اگر اندکی ادامه پیدا کند به مرگ تاریخی این ملت می انجامد. یک نگاه کلی به وضعیت جامعه ایران در داخل و جایگاه ایران در مناسبات و معادلات منطقه ای و بین المللی گویای همه چیز است. در جامعه بین المللی ایران مانند یک جزیره متروک در میان دنیایی است که یا آباد است و یا دارد به سمت آبادی می رود. اگر رقبا و هم قران های 30 سال پیش ایران را با ایران امروز مقایسه کنیم می فهمیم که این نظام باعث چه عقب گرد و عقب ماندگی جبران ناپذیری در ایران شده است. در منطقه خودمان دقیقا مثل گوشت قربانی شده ایم که هر کس تکه ای ازآن بر می دارد. همه دارند از ایران سوء استفاده می کنند، چه قدرت های بزرگ و چه کشورهای منطقه و همسایه . یکی سرمایه اش را می برد و یکی آب دریای او را تصاحب می کند. یکی به خاکش چشم طمع دوخته است. یکی رودخانه اش را می بندد. یکی جمعیت فقیر و بدبختش را به زور به این جا صادر می کند، یکی از ما پول می گیرد که مثلا با بنیادگرایی مبارزه کند یک عده عقب مانده بنیادگرا هم از ما پول می گیرند تا به نفع غرب بحران های مهار شده درست کنند. کار به جایی رسیده است که کسانی که روزی از ترس این ملت اسمشان را فراموش می کردند امروز از ما می خواهند که ناممان را تغییر دهیم. تازه این ها چیزهای است که آشکار شده است. روزی که قراردادهای پنهانی و بند و بست های وطن فروشانه هویدا شود چه خواهد شد؟ از منابع و سرمایه های ایران همه دارند سود می برند الا خود مردم ایران. اصلا معلوم نیست که جایگاه ایران در مناسبات جهانی و منطقه ای کجاست؟ نه قدر و منزلتی مانده و نه ارزش و اعتباری. فرار مغزها و فرار سرمایه ها گویای این است که ایران به طور کلی در سلسله مراتب کشورها جایگاه مناسبی ندارد و همه دارند از آن می گریزند. در یک کلام ماهیت ضد تاریخی جریان حاکم باعث شده که جایگاه تاریخی ایران گم بشود. موقعیت جفرافیایی آن هم دیگر نمی تواند برایش اعتباری کسب کند. نقش لوازم یک بار مصرف را برای غرب در حل مشکلات منطقه ای اش که ناشی از تجاوز و سرکوب آن هاست، پیدا کرده است.
در داخل کشور هم با فروپاشی و گسستگی همه نظام ها و سیستم ها الا سیستم استبداد و سرکوب مواجه هستند. اقتصاد ایران به خصوص با پایین آمدن قیمت نفت به طور کلی دچار بحران و رکود شده است. گرانی و بیکاری بیداد می کند. بنگاه های اقتصادی در حال ورشکسته شدن هستند. کل درآمد نفتی در طول چهار سال گذشته صرف خاصه خرجی های باند غالب شده است. به همین دلیل کل درآمدهای نفتی این چهارسال گذشته گم شده به حساب می آید و دستمایه تبلیغات و ضد تبلیغات رقبا شده است. بحران قومیت ها، بحران جوانان، مشکل ستم مضاعف بر زنان، فرار مغزها و سرمایه ها، پدیده مخوف زندان و زندانی با آن آمار وحشتناک، جامعه به شدت طبقاتی شده، فقر مالی، فساد اخلاقی و اجتماعی، بی ارزش شدن ارزش های دینی و ملی و تاریخی و فرهنگی، بی هویت شدن جامعه، فشار فرهنگ های جهانی در قالب پدیده جهانی شدن و جهانی سازی ، بزه کاری، اعتیاد، قتل، طلاق، فروپاشی سیستم اداری و انهدام نظام مدیریتی، کوتوله سالاری، از بین رفتن بسیاری از نظام های نظارتی و هدایتی، سلطه نیروهای نظامی و شبه نظامی بر اقتصاد و فرهنگ جامعه، تعارض عمیق جامعه ایران با جامعه جهانی، نهادینه شدن فرهنگ استبداد و دورویی در جامعه، خشم و یاس متراکم شده در عمق جامعه، گسست نسل ها، بیگانگی و تنفر نسل جوان از هر چه گذشته دور و نزدیک و ... به این فهرست هر کس با توجه به دانش، تخصص و موقعیت شخصی خودش هر چه بخواهد می تواند اضافه کند.
محافظه کارترین تحلیل گران، جامعه ایرانی را در مرحله پیش فروپاشی می دانند. رقبای این دولت آخری سعی دارند همه کاسه کوزه ها را بر سر همین باند بشکنند و به گونه ای خودشان را در مقام منجی جلوه بدهند. در حالی که مسلم است که این جامعه محصول سی سال گذشته کل این نظام با همه باندها و جناح های آن است. چون همه آن ها به تناوب بر این کشور حکومت کردند و هیچ کدام هیچ وقت به کلی از قدرت به دور نبودند. هیچ کدام هم نه خواستند و نه توانستند از چارچوب بسته و حقیر آن خارج شوند. هنوز اصلی ترین مشخصه جامعه ما یک اقلیت خودی و یک اکثریت غیر خودی است. با این اوصاف آیا واقعا این نظام و جناح های آن می توانند جامعه را از بن بست خارج کنند؟ آیا به انتخابات این نظام می توان دل بست؟ ضمن این که مردم ایران در انتخابات 76 و 80 برای فرار از چرخه خشونت، فرصت اصلاح نظام را در اختیار خود نظام قرار دادند و متاسفانه نتیجه ای نگرفتند. می دانیم که آن آرا بیشتر جنبه سلبی داشت تا ایجابی اما نظام سعی کرد این پیام روشن را درک نکند و آن را وارونه نشان دهد.
از شعارها و وعده های کاندیداها پیداست که پتانسیل جامعه بسیار بالاست، خواسته های متراکم جامعه بسیار زیاد شده است. کاندیداها می دانند که نه تنها جناح آن ها بلکه همه جناح ها هم در صورت دست به دست هم دادن نمی توانند پاسخگوی این خواسته ها باشند. این در حالی است که امکان اتحاد جناح ها مطلقا وجود ندارد. تازه اگر دست به دست هم بدهند می شوند همان مجموعه تباه کار اول انقلاب که باعث نابودی انقلاب و کشور شدند. جامعه ما به یک آشتی ملی احتیاج دارد. این حکومت خودش عامل قهر و خشونت در جامعه است. باید راهی دیگر گشود. نظام برای گریز از این بحران مدت هاست که چشم به عامل خارجی دوخته است و راه برون رفت از بحران را نه در پیوند با مردم ، نه در پذیرش دموکراسی، نه در آشتی ملی، نه در پذیرش تغییرات اساسی و ساختاری بلکه در تغییر مناسبات با غرب و امریکا و در بیرون آوردن آن از شکل مخفی به شکل علنی می داند تا به این ترتیب تکیه گاهی برای مقابله با بحران های پیش رو پیدا کند.
4) نقش عامل خارجی در تحولات داخلی

همیشه این سئوال برای همه مردم و به ویژه اهالی سیاست مطرح بوده که نقش عامل خارجی در تحولات سی سال گذشته ایران چگونه بوده است؟ پاسخ به این سئوال به دلیل ابهامی که آگاهانه در این مقوله ایجاد کره اند اندکی دچار مشکل می شود. رابطه ایران و غرب به ویژه رابطه ایران و امریکا در طول سال های بعد از انقلاب یک وضعیت کاملا پیچیده ، دو گانه و آشکار و نهان پیدا کرده است. اساس این وضعیت ویژه به زمان شکل گیری این رابطه مربوط است. زمانی که ضدیت با امریکا و امپریالیسم مهمترین وجه انقلاب و مبارزه به حساب آمده و هر گونه رابطه و تماس با امریکا خیانت به حساب می آمد و گناه نابخشودنی شمرده می شد در عین حال لازم بود رابطه و قراری وجود داشته باشد پس باید مخفیانه انجام می شد.
از همان آغاز پیروزی و حتی قبل از آن تصور عمومی بر آن بود که از میان جریانات دخیل در انقلاب نیروهای ملی گرای آزادی خواه وابسته به فرهنگ و نظام سرمایه داری کاندیدای اصلی غرب برای جانشینی نظام سلطنتی هستند. این تصور به طور کاملا مزورانه ای از جانب راست ارتجاعی هم تبلیغ می شد. اما به سرعت معلوم شد که در کمال ناباوری ، کاندیدای برگزیده غرب خود همین راست سنتی ـ ارتجاعی است که از قضا در موقعیت هدایت گری انقلاب هم قرار گرفته بود. درک دلیل انتخاب این جریان با توجه به جهان دو قطبی آن روز چندان سخت نیست. این جریان هم می توانست انقلاب را به نابودی بکشاند که کشاند و هم می توانست استبداد را بازسازی کند که کرد. هیچ یک از این دو کار از هیچ جریان دیگری به ویژه لیبرال های ملی گرای آزادی خواه بر نمی آمد. چون اساسا با ماهیت آن ها سازگار نبود. اما مشکلی که در این میان وجود داشت چگونگی ارتباط و تعامل ارتجاع با آن شعارهای ضد غربی و ماهیت واپسگرایش با امپریالیسم با آن ادعای دموکراسی خواهی و حقوق بشری اش بود. جو ضد امپریالیستی آن روزگار هم مزید بر علت بود. به همین دلیل ارتباط و تعامل با آن ها نمی توانست سر راست و مستقیم باشد. پس زیر زمین اش کردند. با توجه به آن چه گذشت به دو دلیل آن رابطه نمی توانست آشکار و علنی باشد. یکی به دلیل ماهیت ضد تمدنی و ضد تاریخی این جریان بود که به خصوص با مظاهر و تمدن غرب مشکل جدی داشت. دوم هم به دلیل نقشی بود که قرار بود این جریان ایفا کند. نابودی انقلاب و انقلابیون واقعی، سرکوب آزادی ها و آزادی خواهان واقعی تنها با توسل به شعارهای چپ از جمله شعار ضد امریکایی و ضد استکباری امکان داشت. آن ها باید مردم را می فریفتند. به همین دلیل باید یک جنگ زرگری با غرب را حفظ می کردند.
به هر حال از همان سال ها تا امروز رابطه تنگاتنگی بین نظام حاکم و دنیای غرب به خصوص امریکا برقرار بوده و هست. این نظر امروز دیگر یک ادعای تحلیلی یا تبلیغی نیست بلکه با توجه به اسناد و مدارک متقن و ماجراهای لو رفته و اعترافات انجام شده کاملا واقعی و قابل اثبات است. از کنفرانس گوادلوپ و ملزبورگ در آن سال ها گرفته تا مذاکرات در حال اجرای ژنو که صحبت از معامله بزرگ اما پنهانی است، همه گواه این واقعیت هستند. این رابط دوگانه و پیدا و پنهان به مانند کوه یخ، بخش پیدا اما کوچک آن صرف شعارها و جنگ زرگری می شد و بخش بزرگ و پنهان آن صرف ساخت و پاخت ها و منافع مشترک. ماجرای ایران گیت یا مک فارلین و خرید سلاح از امریکا آن هم با واسطه افسران اسرائیلی آن هم در شرایط جنگ با آن شعارهای ضد امریکایی و ضد اسرائیلی گویای عمق این تعامل همه جانبه و فریبکاری دو طرف است. این قرارداد نانوشته آن چنان به دقت رعایت شده است که در تمامی این سی سال گذشته ، صرف نظر از ماجراجویی های برنامه ریزی شده و یا نادانسته ، حاکمیت ایران کوچکترین حرکتی که منافع غرب را به خطر بیاندازد انجام نداده است و هر جا هم که توافقی وجود نداشت گونه ای خود وابستگی و خود مزدوری را در این رابطه رعایت کرده است. غرب و به خصوص امریکا هم علی رغم بوق و کرنای تبلیغاتی ، خط قرمز دست نزدن به نظام سیاسی مملکت را کاملا رعایت کرده است و هرگز به هیچ کار آن ها در این زمینه ایراد اساسی نگرفته است. اخیرا هم که رسما اعلام کرده اند که تغییر رژیم در دستور کار ما نیست و نظام می تواند ساختار ویژه اش را حفظ کند. هر دو طرف این ماجرا از ظاهر متخاصم به گونه ای سود می بردند و از باطن متوافق به گونه ای دیگر. به هر حال پیوند پنهان ارتجاع و امپریالیسم صرف نظر از نابودی انقلاب و ویرانی جامعه ایران، منافع بسیار در سطح منطقه ای و جهانی برای دو طرف داشته است.
جالبترین بخش این رابطه و تعامل یعنی رابطه در مرحله تعیین تکلیف در همین ایام و با ریاست جمهوری اوباما دارد رقم می خورد. به دلائل مختلف دیگر زمان تغییر فاز فرارسیده است و باید وارد مرحله جدیدی شد و ضمن حفظ آن بخش پنهان و مخفی به بخش آشکار و ظاهر آن هم سر و سامانی داد. اصلی ترین دلیل تغییر فاز ، صرف نظر از تغییر شرایط جهانی، می تواند این باشد که نظام دارد قدرت کنترل بر جامعه را از دست می دهد و جامعه در حال فرو پاشی کامل قرار گرفته است. غرب و به خصوص امریکا به این نتیجه رسیده است که سیاست کنترل از راه دور و با واسطه دیگر جواب نمی دهد، بلکه باید سیاست کنترل در حضور و در صحنه را پیش بگیرد. البته این سیاست یک سیاست ابتدا به ساکن نیست. بلکه ادامه یک روند است. می دانیم که در دوران اصلاحات آمریکا به این نتیجه رسید که تعیین تکلیف نهایی رابطه با ایران باید با جریانات راست انجام پذیرد. به همین دلیل با چراغ سبز آن ها راه برای ریاست جمهوری راست های افراطی باز شد ـ اگر چه شاید آن ها ترجیح می دادند با ترکیبی از راست سنتی و مدرن معامله کنند و ظاهرا نارو خوردند ـ اما یک توفیق اجباری هم نصیب آن ها شد چون به راست افراطی یا به ضعیف ترین حلقه برخوردند که تقریبا هیچ مشروعیت مردمی در درون نداشت و تنها با پول نفت آدم می خرید و بنا به ماهیت خودش دنبال یک تکیه گاه قوی هم می گشت. به هرحال دوره ریاست جمهوری بوش و هم سنخی های آن ها در ایران با وجود ظاهر کاملا تهدید آمیز و خصمانه ای که داشت در باطن به توافقاتی به خصوص در حوزه امنیت منجر شد و از این رهگذر دولت مردان دولت نهم اعلام کردند که خطر برای همیشه رفع شده است. معلوم شد که آن همه یقه درانی برای حمله و آن همه شعار برای حقوق بشر و آزادی ها و رعایت حال اپوزسیون ها صرفا برای گرفتن باج بود که گرفتند. حالا دولت اوباما باید پوشش ظاهری این تعامل جدید را ساماندهی کند. تعاملی که فونداسیون آن کاملا آماده است و تنها باید ساختمانش را علم کنند و به عبارتی روتوش کاری و رونمایی آن مانده است. دلیل این ادعا هم این است که با وجود این که هنوز مذاکرات رسمی و علنی را شروع نکرده اند صحبت از معامله بزرگ می کنند. پیداست که معامله بزرگ انجام شده است فقط باید آن را به شکلی علنی کنند. اگر چنین نیست از کجا که مذاکرات اساسا به توافقی بیانجامد چه رسد به معامله بزرگ؟ پیداست که توافق نهایی شده است. به همین دلیل سیاست غرب و به خصوص امریکا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو بر ادامه ریاست جمهوری فعلی قرار دارد چون کار نیمه تمامی دارند که باید به انجام برسانند. رئیس جمهور هم در هشدار به امریکا و با عنایت به نتیجه نامعلوم انتخابات گفت که برای تعامل عجله کنید چون ممکن است بعدا کار سخت تر بشود ـ امریکایی ها البته طرح همه جانبه تری دارند اما این ها از هول حلیم دارند می افتند توی دیگ ـ
به این ترتیب نتیجه می گیریم که از دید امریکایی ها تاریخ مصرف این نظام هنوز به پایان نرسیده است و هنوز تصمیم دارند مثل گذشته برای حل مشکلات ناشی از تجاوزات خودشان به خصوص در سطح منطقه ای از ایران به عنوان یک ابزار استفاده کنند و این بار بیشتر در افغانستان و پاکستان. پیرامون سیاست جدید امریکا نکات زیر قابل گفتن است:
 مشکل غرب هرگز حکومت ایران نبوده است، بلکه مشکل همیشه جامعه و مردم ایران بوده اند. از این جهت حکومت ایران و نظام جهانی سرمایه مشکل مشترکی دارند. به خصوص الان که جامعه دچار بحران های بزرگی شده است، خواسته های برآورده نشده تاریخی دارد. به دنبال آزادی و دموکراسی و تغییرات اساسی است. تجربیات تاریخی زیادی را پشت سر گذاشته است. این جامعه اگر مقدرات خودش را خودش به دست بگیرد باعث به هم خوردن بسیاری از طرح های جهانی و منطقه ای سرمایه داری می شود. از این جهت چیزی که مهم است مهار این جامعه در حال انفجار است نه این حکومت در حال احتضار.
 در به وجود آمدن این وضعیت ویژه برای جامعه ایران غرب و به خصوص امریکا جزو متهمین ردیف اول هستند پس هر سیاستی در مورد وضعیت ایران حداقل باید دو نکته را مورد توجه قرار بدهد. اولا جامعه نباید شکافته شود تا مبادا اسرار آن آشکار شود. دوما در جامعه نباید خلاء قدرت ایجاد شود چون در آن صورت پای مردم و اپوزسیون ها هم به معرکه باز می شود.
 به همین دلیل شعارهای کلی حقوق بشری و دموکراسی خواهی و حمایت از مردم را به کلی کنار گذاشتند. حمایت از اپوزسیون ها و به رسمیت شناختن آن ها هم که هیچ وقت در دستور کار نبوده است. اوباما و دستیارانش هیچ کدام اصلا صحبت از آزادی و حقوق بشر برای ایران نمی کنند. تغییرات اساسی حتی از نوع اصلاح طلبانه اش هم در طرح غرب جایی ندارد. آن ها یک پروسه کاملا هدایت شده بر مبنای منافع خودشان تعریف کرده اند که نه مردم ایران در آن می گنجند و نه مخالفین ، نه آزادی و نه حقوق بشر و نه اقلیت های قومی...
 راه ورود مجدد و همه جانبه غرب و امریکا به ایران به این ترتیب برنامه ریزی شده است. ابتدا با چراغ سبز جناح غالب و از دروازه آن برکل نظام مسلط می شوند و با کمک نظام بر جامعه و کشور غلبه کنند. پیداست که این پل ها از نظر آن ها تنها ارزش عبور کردن دارند و بعد از عبور و ورود دیگر به آن ها نیازی نخواهد بود و می توانند در پی عناصر مطلوب تری باشند. این مراحل البته زمان بر خواهد بود. مقامات آمریکایی هم مرتب از طولانی شدن روند تعامل سخن می گویند. منطقی این است که در مقابل دعوت نامه ، امان نامه ای دریافت شود اما واقعیت این است که این ها در دادن دعوت نامه اختیاری از خودشان نداشتند تا آنها در دادن امان نامه اجباری داشته باشند. ماجرای رکسانا صابری ثابت می کند که این تعامل در نهایت چه وضعی خواهد داشد.
 مشکل عدم هماهنگی و اختلافات ماهیتی نظام جهانی سرمایه و نظام حاکم بر ایران چگونه حل می شود؟ اولا: با توجه به تجربه ی افغانستان و عراق امریکایی ها ثابت کردند که با نیروهای نیمه ارتجاعی در پیوند تنگاتنگ هم می توانند کار کنند. ثانیا: مجموعه نیروهای نظام حالا دیگر به اندازه ایام انقلاب ارتجاعی نیستند بلکه کلی دگردیسی در آن ها ایجاد شده است. ثالثا: همان طور که آمد نظام انتخاب استراتژیک آن ها نیست بلکه تنها پل ورود برای آن ها است چون هیچ کدام از دو روش دیگر یعنی حمله از خارج و تحول از درون را به صلاح خودشان نمی دانند. چون جامعه دچار خلاء قدرت و شکاف آشکار ساز می شود. بلکه با توجه به ناتوانی و درماندگی نظام تلاش می کنند با تسلیم کردن آن ها از روی خود آن ها عبور کنند. این یک گزینه ناگزیر برای هر دو طرف است. هر جا هم این برنامه با مانع مواجه شود چماق حمله از بیرون و تحول از درون را بر سر آن ها می کوبند.
 آن طور که پیداست و با توجه به توافقات پشت پرده و نقشه های طراحی شده ، امریکایی ها طبق معمول چنین وضعیت هایی ، دنبال تنها خودی هستند. همان طور که طی سی سال گذشته عملا امکان و مجالی به هیچ کشور و قدرتی ندادند تا پیوند پایدار و استراتژیک با ایران برقرار کند و قراردادهای سنگین و مدت دار اقتصادی با ایران ببندد. اکنون هم تصمیم دارند گاو و گوسفند و مرغ همه را صرف ناهار و شام و صبحانه خودشان قرار دهند. آن ها اساسا ایران را از آن خودشان می دانند. معتقدند روزی تحویل دادند و حالا باید تحویل بگیرند. اروپایی ها و اعراب هر کدام به دلیل خاص خودشان ، پیش پیش نگرانی خودشان را اعلام کردند. با این که ظاهرا همه از حل مشکل ایران و امریکا ابراز خوشحالی می کنند اما نمی توانند نگرانی خودشان را پنهان نگه دارند. اعراب بیش از پیش نگران فعال شدن هلال شیعی و قرار گرفتن آن در خدمت طرح های استراتژیک نظام جهان سرمایه در مسیر اختلاف افکنی های قومی ، نژادی و مذهبی در منطقه هستند و البته پیدا شدن یک رقیب جدی برای مناسبات خودشان با غرب و یک دشمن دیگر در شرق سرزمین های عربی.
 این طرح ها و نقشه ها البته یک پاشنه آشیل جدی هم دارد و آن وضعیت بحرانی و در حال فروپاشی جامعه است. جامعه ای با تجربه های تاریخی و اپوزسیون های یال و کوپال دار. اصرار امریکایی ها برای تعیین تکلیف تعامل با ایران علی رغم سنگ اندازی نظام هم همین است. آن ها ترسیدند که تحول و فروپاشی در ایران از طرح های آن ها جلو بزند پس علی رغم بی میلی حکومت مرتب می گویند کار به همین زودی به سرانجام می رسد. نقطه اتکا آمریکایی ها در این ماجرا نقطه ضعف و ناتوانی نظام در اداره امور و کنترل جامعه است. جامعه ای که خواه و ناخواه و علی رغم تمایل قدرت های داخلی و خارجی باید به طور اساسی تغییراتی در ساختار سیاسی و مدیریتی آن داده شود.
5) چه خواهد شد؟ چه باید کرد؟
در مورد چگونگی اوضاع سخن بسیار گفته می شود. در همین نوشته هم بخش وسیعی به شرح و توصیف وضعیت جامعه و حکومت و سیاست اختصاص داشت. اگر شرح و وصف ما کاملا گویای واقعیت باشد. اگر درک ما از جامعه درست باشد، اگر به واقع بزرگترین تضاد جامعه ی ما تضاد دولت ـ ملت باشد، اگر بین اراده جامعه و ملت از یک طرف با اراده حکومت و دولت از طرف دیگر تقابل وجود داشته باشد، اگر اراده اقلیت خودی در جامعه به دلیل تسلط بر منابع ثروت و مصادر قدرت بر اراده اکثریت غیر خودی غلبه کرده باشد، اگر این سلطه به واسطه چراغ سبز و چتر حمایتی بیگانگان حاصل شده باشد، اگر به واقع جامعه ما در حال فروپاشی باشد. اگر فساد و تباهی بر و بحر را فراگرفته باشد، اگر نه تنها نظام حاکم بلکه جامعه هم در معرض خطر نابودی و اضمحلال قرار گرفته باشد، اگر حل این بحران و تضاد در هماهنگ کردن این دو اراده در ساختار حقیقی و حقوقی این نظام میسر نباشد، اگر این نظام هم چنان بر ستم گری ، بهره کشی و فریبکاری پافشاری کند، و... پس در آن صورت باید منتظر یک واقعه بزرگ باشیم. واقعه ای که فرود آمدنش دروغ نخواهد بود. به این ترتیب سئوال اصلی ما: چه خواهد شد؟ و وظیفه اصلی ما: چه باید کرد؟ خواهد بود. تقریبا تمامی آن چه که در این جا به شرح و وصف جامعه گفته شد از طرف مسئولین نظام هم، به خصوص در این ایام افشاگری و مچ گیری، با ادبیات خاص خودشان، گفته می شود. شاخص ترین این تعابیر همان کلمه « نجات» کشور است که ورد زبان همه آن ها شده است ـ اخیرا هم یکی از آن ها ازرفتن جامعه به لبه پرتگاه سخن گفته است ـ می دانیم که کلمه نجات جایی به کار برده می شود که مقوله مرگ و نابودی و گریز از آن مطرح باشد. فرار از همین مرگ و نابودی یا افتادن از پرتگاه یا همان واقعه بزرگ است که همه را به تکاپو انداخته است. چنین وضعیتی را وضعیت تعیین تکلیف یا تعیین تکلیف مجدد می گویند. عوامل چهار گانه دخیل در تحولات سی سال گذشته ی ایران یک بار دیگر دارند در موضع پاسخ گویی ، نقش آفرینی و کسب تکلیف جدید قرار می گیرند. حاکمیت با همه جناح های آن، مردم با همه آرزوهای برباد رفته، گروه های مخالف با همه اختلاف و تشتت و عامل خارجی با همه قدر قدرتی. این چهار عامل بار دیگر درمیدان یک رویایی تاریخی به مصاف هم ایستاده اند. از انقلاب 57 به بعد دیگر چنین وضعیتی را نداشته ایم.
با یک حساب سرانگشتی و با معیار قرار دادن تغییرات اساسی در حد نفی نظام ، می توان این چهار عامل را به دو دسته تقسیم کرد: نظام و عامل خارجی در یک طرف و مردم و مخالفین حکومت در طرف دیگر. اگر چه نه نظام و نه عامل خارجی همه چیزشان به هم می خواند و نه مردم و مخالفین. با توجه به این تقسیم بندی و با توجه به آن دو اراده ای که گفتیم دو راه حل اصلی مد نظر قرار می گیرد. اول راه حلی که اساسا نجات را در چهار چوب همین ساختار مدیریتی کشور جستجو می کند و ممکن می داند. دوم راه حلی که نجات را صرف نظر از روش تغییر، در تغییر این ساختار حقیقی و حقوقی می بیند. در عین حال راه حل سومی هم مطرح است که ترکیبی از این دو را لااقل در مرحله گذر مورد توجه قرار می دهد.
در مورد طرح نظام سرمایه داری جهانی برای کشور ما به اختصار نوشتیم. واقعیت این است که صرف نظر از هر روشی که آن ها در پیش بگیرند از دید آن ها همه عوامل داخلی در حکم ابزار برای سیاست های آن ها هستند. چه حکومت، چه مردم، و چه اپوزسیون مگر این که حاضر به ابزار شدن نباشند. نکته مهمی که به خصوص در رابطه با ایران هنوز قابل توجه است این است که ایران پدر خوانده بنیادگرایی مذهبی است. یعنی همان دشمنی که بعد از فروپاشی بلوک شرقی و کمونیسم دولتی، بهانه پیش برد سیاست های غرب بوده است. اگر ایران از این چهارچوب خارج شود، سرچشمه این جریان شروع به خشک شدن می کند و این بهانه از دست آن ها خارج می شود. پس تلاش می کنند کل این جریان را به شیوه های پیچیده تری در خدمت خودشان داشته باشند. امریکایی ها قصد خاموش کردن این آتش را ندارند. با این همه همان طور که نوشتیم سرمایه داری برای ورود همه جانبه به ایران نقشه های مشخصی دارد که در حال اجراست.
اما نظام حاکم صرف نظر از جناح بندی هایش ، تنها راه فرار از بحران های داخلی را پناه بردن هرچه بیشتر به قدرت های بزرگ خارجی و به ویژه آمریکا می داند. این طرح که بیشتر از جانب جناح غالب در حال پیگیری است و با پایین آمدن قیمت نفت شتاب بیشتری گرفته است همه راه ها را در داخل به روی خودش بسته می بیند. گول زننده ترین وجه این طرح همان است که گویی با حضور آمریکایی ها مشکلات شروع به حل شدن می کنند به خصوص که نظام مشکل آفرین تمامی سی سال گذشته را شعار ضد امریکایی داده است. در نتیجه به طور ناخودآگاه در ذهن و ضمیر جامعه نفوذ کرده است که مشکلات ما ناشی از قطع رابطه با دنیا و به خصوص آمریکاست پس راه حل را هم باید در ارتباط با امریکا جستجو کرد. راست افراطی به این نتیجه رسیده است که حالا که همه مردم خواهان امریکا هستند چرا ما خودمان دعوتش نکنیم و دارند می کنند. این طرح به خصوص از جانب آمریکایی ها اگر رفع محدودیت ها، محرومیت ها و ممنوعیت های سی سال گذشته را مد نظر نداشته باشد و به حداقلی از دموکراسی و حقوق بشر نپردازد، تنها ثمری که خواهد داشت شرکت مستقیم امریکایی ها در سرکوب جامعه و مردم ایران خواهد بود. این طرح به خاطر ماهیت خیانت کار نظام جهانی سرمایه و هم به خاطر ماهیت انعطاف ناپذیر و غیر قابل تغییر نظام با مشکلات جدی مواجه است.
دو کاندید دیگر و جناح آن ها که بزرگترین بهانه ممکن یعنی حکومت چهار ساله ی راست افراطی را در دست دارند، ادعا می کنند که تمام مشکلات زیر سر همین دولت نالایق است. یکی از آن ها ادعا کرده است که در طول 20 سال گذشته احساس خطر نمی کردم یعنی این که دولت نهم باعث احساس خطر شده است. این ها جانشینی خودشان را راه حل مشکلات و نجات کشور می دانند. ضمن این که وعده پیوند با امریکا را هم می دهند. وعده ای که دیگران یواشکی ولیمه اش را هم خورده اند. از دید نگارندگان ، چون راه حل این ها در چهارچوب بسته نظام قرار دارد راه به جایی نمی برد. البته یکی ازاین کاندیداها و هوادارانش جو گیر شدند و گاها شعارهایی به قول خودشان ساختار شکن هم می دهند و صحبت از تغییر قانون اساسی هم می کنند. با این حال بین نظر و شعار آن هم در این ایام تا اجرا و عمل فاصله ی بسیاری است. البته طرح این جور مباحث و این سنخ شعار ها همزمان هم به معنای پتانسیل بالای جامعه برای تغییرات است و هم خواسته ها و توقعات مردم را بالا برده و ساماندهی می کند. اما این جناح ها با مشکل پیروزی مواجه هستند هم به دلیل این که مردم دلیلی برای باور کردن این شعارها از زبان این افراد نمی بینند چرا که آزموده را آزمودن خطاست، و هم به دلیل این که اساسا در صورت رای آوری معلوم نیست از صندوق ها دربیایند. به هر حال این دو کاندیدا و مجموعه ای که دور و بر آن ها جمع شده اند در قد و قامت این ملت نیستند. به اعتراف خودشان یکی از این جناح ها بزرگترین خواسته اش این است که در بارگاه نظام تنها یک پارتی داشته باشد و بزرگترین امتیازی که برای کاندیدای خودشان قائل هستند این است که پارتی باز و لابی باز خوبی است. جناح دیگر که گفتیم مخرج مشترک دو جناح اصلی هستند تنها هنری که تاکنون ابراز کرده اند این است که یک درخت سوخته و خشکیده را رنگ سبز زده اند و می خواهند به جامعه ی طالب آزادی ، شکوفایی و تغییرات قالب کنند. شخصی که بهترین کار بقیه عمرش می توانست استغفار گناهان گذشته اش باشد. از شگفتی های سنت های الهی یکی هم این است که این آدم با پای خودش دارد به دام خدا نزدیک می شود. به هر حال طرح های درون نظامی حتی خود نظام را هم نمی تواند نجات دهد چه رسد به کشور و جامعه را. کنار کشیدن و کنار کشاندن خاتمی ختم راه حل های درون نظامی بود و این امام زاده دیگر معجزه ای نخواهد داشت. هراس اصلی همه آن ها از جمله خاتمی این بود که مردم این بار به بهانه پیروز کردن خاتمی به کلی نظام را به شکست بکشانند و به عبارتی خاتمی را پلی برای فتح نظام قرار بدهند. در نتیجه به کسانی میدان داده اند که حتی در صورت رای آوردن ، در نیاوردن آن ها از صندوق هزینه زیادی نداشته باشد. البته برای این که از انصاف یک عنصر اعتقادی ـ سیاسی دور نشده باشیم باید بگوییم بسیاری از شعارهای این دو کاندیدا به خصوص در زمینه آزادی های سیاسی، رعایت حقوق بشر و رعایت حق شهروندی و ... مورد تایید و نظر ما هم هست زیرا گذشته از مطلوبیت این شعارها به هر میزانی که آن ها از این شعارها می دهند از ماهیت خودشان و نظام متبوعشان دور می شوند اما مشکل اساسا در این است که افراد و اجزاء این نظام رسالت شان انهدام این کشور و این ملت و انقلاب امید آفرین سال 57 و تمامی ارزش های ملی و دینی حاکم بر این سرزمین بوده است. پس ساختن و آباد کردن آن را باید به کسانی بسپارند که در طول سی سال گذشته در مقابل آن ها ایستاده بودند.
نگارندگان اما نگاه عمیق تری هم به موضوع دارند. ما معتقدیم که نظام در حال افتادن به دام قانون مندی های هستی است. پایان مهلت تاریخی آن ها فرارسیده است. مکر مجرمین بزرگ دارد به خودشان بر می گردد. انقلاب دارد تاویل می شود. همه عوامل و دست اندرکاران ماجراهای 57 تا 67 چه خیانت کار ، چه خطاکار ، چه میانه باز ، چه ستم دیده ، چه حاکم و چه محکوم باید به جایگاه اول خودشان برگردند. همه چیز و همه کس باید مجددا ارزیابی و سنجیده شود تا معلوم شود که چه سرانجامی خواهند داشت نیک یا بد. خوشبختانه شبهه تاریخی ایجاد شده دارد به پایان می رسد. قانون بازگشت یا معاد با توجه به مبداء انقلاب در حال اجرا شدن است. تمامی نشانه های این بازگشت هویدا شده است. افراد، اشخاص، جریانات و درست و نادرست و حق و باطل آن دوران دوباره دارند به میدان می آیند بعضی از نشانه های آن در همین انتخابات هم آشکار است. گویی واقعه بزرگ در حال اتفاق افتادن است. مثل روز داوری ، زمان قضاوت تاریخی نزدیک است. گناهان بزرگ دارند دامن گناهکاران را می گیرند. خطاکاران باید پاسخ گوی خطاهای تاریخی خود باشند. انقلاب و مردمی که قربانی خیانت و خطا شده اند به احقاق حق برخاسته اند. همه باید پاسخ گو باشند. چرا و چگونه آن همه شور و عشق به یاس و ناامیدی مبدل شد؟ چرا و چگونه آن همه امید و آرزو به ناکامی منجر شد؟ چرا آن آزادی سر از استبداد و آن انقلاب سر از ارتجاع درآورد؟ چرا آن همه شعارهای زیبا و آن همه خواسته های به حق و آن اراده ملی که برای تحقق آن ها بسیج شده بود سر از این جا در آورد که باید بعد از سی سال به فکر نجات مملکت بود؟ باید پاسخ داده شود که چگونه است که این همه نیروها و جریان ها و انرژی های جامعه به نابودی کشانده شده اند. و در عوض سال هاست یک عده بدون صلاحیت به تناوب بر این مملکت حکومت می کنند؟ به هر حال وعده های الهی دارند فرا می رسند. « یوم تبلی السرائر» ی در حال فرارسیدن است. خدا به داوری و دادگری خواهد نشست. بدا به حال کسانی که تا پیش از داوری دست از ستم بر ندارند.
نظام حکم به عنوان مسبب قهر و خشونت و تباهی باید مسئولیت تاریخی خودش را بپذیرد. باید به این گناه تاریخی اعتراف کند. باید از کلیه ستم دیدگان دلجویی شود. باید درفکر صلح و آشتی ملی بود. برای گریز از این واقعه هولناک، اولین گام پذیرش این واقعیت بزرگ است. صادقانه و بدون نیرنگ. این گناه تا اعتراف نشود بخشوده نمی گردد. باید طرح آشتی ملی در افکند . باید اراده و خواست ملت با اراده و خواست دولت هماهنگ شود. به عبارت بهتر باید دولت تسلیم خواست و اراده ملی شود. باید تن به تغییرات اساسی داد. باید ساختار حقیقی و حقوقی را در این کشور دگرگون کرد. اگر چه این نگرانی وجود دارد که در نهایت به دلیل ماهیت استبدادی و تغییر ناپذیر حکومت و همین طو سیاست های بیگانه ، تحولات در این کشور به مسیر خشونت های کور و ماجراجویی های غیر مسئولانه بکشد و یا بدتر از آن در اثر غفلت تاریخی این مردم سرنوشت شوم نابودی برای او رقم بخورد اما نگارندگان امید دارند که هم مردم ایران از خواب غفلت بیدار شوند و هم حاکمیت با اعتراف به نقش ویرانگر تاریخی خود و دست برداشتن از این حکومت ستم گرانه ، راه درست تحولات و دگرگونی ها را باز نمایند. راهی که می تواند حتی یک انتخابات دموکراتیک با شرکت همه نیروها و جریانات جامعه و با حضور و نظارت نهادهای بین المللی باشد. اگر این دو امر حاصل شود یعنی حاکمیت بپذیرد که این جایگاه واقعی او نیست و باید حاکمیت غصب شده را دوباره به مردم برگرداند و هم مردم از این بی خبری و بی عملی به در آیند و هوشیار شوند و بفهمند که ادامه این اوضاع و این روند چه سرانجام شومی برای آن ها به بار خواهد آورد، در آن صورت راه درست تغییر و تحول باز خواهد شد. امید واریم به همین زودی مردم ایران همگی یک صدا فریاد برآورند و شعار آزادی های سیاسی، برابری های اجتماعی و آشتی ملی را چراغ راه تحول و پیشرفت قرار بدهند.

به امید رسیدن به آن روز ،

زندانیان سیاسی بند 350 زندان اوین
25 اردیبهشت ماه سال 1388


علی صارمی: از دستگیر شدگان مراسم خاوران
سید ظهور نبوی چاشمی :مقاله نویس مجله سرزمین آریایی
محمد علی منصوی: از دستگیر شدگان مراسم خاوران
میثاق یزدان نژاد :از دستگیر شدگان مراسم خاوران

انتشار:
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

http://pejvakzendanyan.blogfa.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
tel. : 0031620720193

هیچ نظری موجود نیست: