ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

نامه مقاله نویس سرزمین آریائی به خواهر در بندش

بسمه تعالی

حمیده عزیز تو بهترینی،

خواهر خوبم تصور این که روزی در زندان اوین همسایه ی دیوار به دیوار هم باشیم حتی به خیالمان هم نمی رسید. ولی اکنون واقعیت دارد. بند 350 که من در آن هستم و بند نسوان که تو در آن هستی کاملا دیوار به دیوارند. حتی صدای جیغ زنان بند شما که در حیاط بازی می کنند گاهی به گوش من می رسد و اگر از یادت غافل مانده باشم دوباره به یادت می آورم.
حمیده جان وقتی زندگی تو را در ذهنم مرور می کنم و تو را در جایگاه ها و موقعیت هایی که هر زن و دختری قرار می گیرد و می تواند قرار گیرد، به نظر می آورم می بینم که تو در همه این وضعیت ها بهترین بوده و بهترین هستی. حالا هم به عنوان یک خواهر بهترین همسایه ای هستی که یک برادر زندانی می تواند داشته باشد. اصلا دلم نمی خواست که تو در این جا باشی تا من به این همسایه ببالم. حاضرم چندین و چند برابر حکم تو را به حکم من اضافه کنند و تو را آزاد کنند. حداقل به خاطر رویای کوچکت که داشتنش رویای بزرگ زندگی همه ما بود. ولی چه کنم که چرخ زندگی همیشه بر وفق مراد نمی چرخد. به خصوص برای کسانی که از خویش به درآمده و می خواهند کاری کنند....
زندگی ما هم در این زمانه عجب داستانی شده است. زادگان روستای کوچک کوهستانی کجا و زندانی سیاسی اوین کجا. کی این همه راه را آمده ایم؟ نکند ما هم به قول حافظ: رهروی منزل عشقیم. راستی بار این حق طلبی را چه کسی بر دوش ما نهاده است؟ گاهی که به این موضوع فکر می کنم اولین چیزی که به فکر من می آید مادر و پدر ماست؟ زن و مردی که با معیارهای ارزشی جامعه ما هر دو بی بدیل و یگانه بودند. این هردو از همان آغاز هر راهی را جز راه خیر و نیکی بر مجموعه فرزندان خود بستند و آن ها را صاحب رسالتی کردند که باید به انجام برسانند. حتی اگر این راه از میانه زندان بگذرد و اگر بار این رسالت برای دوش های آن ها سنگین باشد. این میراث و شناسنامه خانوادگی با شناسنامه اجتماعی که با شرکت در انقلاب برای ما صادر شد تکمیل گردید. بیاد داری که مجموعه خانواده و فامیل با چه شور و شوق وصف ناپذیری در آن حق طلبی اجتماعی – تاریخی شرکت کردند و بعد از 22 بهمن هم علی رغم شبهه های ایجاد شده به صراط مستقیم انقلاب پای فشردند و البته بهای آن را هم پرداخت کردند و پاداش ان هم به یاری خدا نزدیک است. ان تنصروا الله ینصرکم...
بگذریم، سخن بر سر توست خواهر خوبم. گفتم که تو بهترینی و این از همان اولین جایگاه تو یعنی دختر خانواده پیداست. هیچکس نمی تواند بفهمد که پدر و مادرمان از داشتن دختری مانند تو چقدر خوشحال بودند و به خود می بالیدند. اما چیزی که می خواهم بگویم کاری است که تو برای آن ها کردی، به خصوص بعد از سال 60 و ماجرای آن طوفان های سرخ و سیاه که حتی پای پدر مرحوم مان را هم به زندان باز کرد. به همان زندانی که قبل از انقلاب هم به آن جا رفته بود. بعد از آزادی و مدت کوتاهی که زنده بود تو بی شک بهترین همدم او بودی و بیشتر از همه اندوه جانکاه آن مرد بزرگ را درک می کردی و دوای دردهای او بودی. برای دل دردمند چه مرهمی بهتر از آن که به خوبی درک شود. تو خوب او را می فهمیدی. آری تو برای پدر بهترین بودی....
اندوه مرگ پدر و مصیبت های دیگر آن روزگار به زودی دامن مادر غم سرشت ما را گرفت و آن سال های پر از اضطراب و نگرانی و غم و رنج را رقم زد و بالاخره هم سال های آخر عمر و بیماری فراموشی و نقش بی بدیل تو در پرستاری و تیمارداری از او زبان زد همگان شد. آری تو برای مادر هم بهترین بودی.
و باز هم در همین ایام یکی از برجسته ترین نقش های تو بروز کرد و آن هم نقش خواهری بود. برای برادران و خواهران خودت حقیقتا خواهری کردی. گذشته از این که بیشترین سهم را در پرستاری از مادر داشتی و بار بقیه را سبک می کردی در نگهداری و بزرگ کردن بچه های خواهر و برادر هم بیشترین مسئولیت را پذیرفتی. در شرایطی که چتر غم بر سر کل این خانواده و فامیل گسترده بود تو بزرگترین حامی، امین ترین مشاور و دلسوزترین کس برادران و خواهران در همه این سال ها بودی. راستی که لقب زینب بلاکش زیبنده ی توست، ضمن این که بزرگی های آن بزرگ زن را هم داشتی و داری.
بعد از سال ها امید و انتظار بالاخره بخت همسری به تو روی آورد و خنده های از ته دل به ما، تو ازدواج کردی با مردی که تا آن زمان بیشتر از یک سوم از عمر خود را در سکونت گاه فعلی ما یعنی زندان اوین به سر برده بود. ازدواج پسر عمو و دختر عمو.
البته مصائب زندگی تو با ازدواج به پایان نرسید بلکه در فازی بالاتر و البته ارادی تر ادامه پیدا کرد و بالاخره همین جایگاه یعنی همسری، آتش نهفته حقیقت در دل تو را در قالب فرهنگ سیاست شعله ور ساخت و تو را به زندان کشاند تا معلوم شود که تو بهترین همراه و بهترین همسر هم هستی....
و اما نقش مادری که با رویا شروع شد. رویایی که همه ما را به یاد کودکی های تو می اندازد. همه جوره بزرگتر از سن خودش و اختصاصا تودار یعنی همان صفت مشترک تو و پدرش. خدا عاقبت او را به خیر کند. با پدری هجرت کرده و مادری در زندان. وقتی بعد از دستگیری تو او را به ملافات من آوردند به او گفتم اگر پیش مامان رفتی به او بگو که من به تو و بابا افتخار می کنم تا مامان خوشحال شود و تحمل زندان برایش آسان گردد. بعد از کمی پیچ و تاب گفت که دائی جون من خجالت می کشم. وقتی بعدا شنیدم که در اولین ملاقات شما چه برخورد منطقی داشت تعجب نکردم. امروز وقتی به سمنان زنگ زدم با خوشحالی به من خبر داد که به مهد کودک می رود و اینکه برایش کیف و ... خریده اند و ...
بی شک قضاوت در مورد پست مادری تو به رویا مربوط است اما با این مشعل فروزانی که در پیش راهش گذاشتی از دید من بهترین مادر دنیا هستی.
خواهر خوبم تو نه تنها به عنوان یک عضو خانواده در همه نقش هایت بهترین بودی بلکه خوبی های تو صرفا به خانواده محدود نبود و نیست. بلکه برای مجموعه بزرگ خویشاوندان، دوستان و آشنایان هم همین نقش مثبت و سازنده را ایفا کردی. کم کم بال گشودی و از آشیانه خودت پرواز کردی. سفری از خانواده خودت به خویشاوندان و فامیل به دوستان و آشنایان و به مردم ایران و بالاخره به انسانیت. مگر نه این که تمامی خوبی های تو ریشه در صفات پسندیده انسانی دارد و انسانیت هم محدودیت پذیر نیست. مثل خورشید که بی دریغ بر همگان می تابد. مثل گل که برای همگان خوشبوست. صداقت، فداکاری، پاک نهادی، مهربانی، خردمندی و ثبات شخصیت از تو یک الگوی تمام عیار ساخته است که می تواند در خدمت همگان قرار گیرد. هر کس که تو را ببیند و با تو آشنا شود بی درنگ می فهمد که یک سرو گردن از دیگران برتری و به خاطر همین، همه کسانی که تو را می شناختند برای مظلومیتی که دچارش شدی غمگین شدند و آرزوی رهایی تو را دارند...
وقتی شنیدم که قصد ادامه تحصیل داری و می خواهی برای فوق بخوانی هیچ تعجب نکردم . آخر تو از اول ابتدایی تا پایان دانشگاه را بدون حضور در مدرسه و کلاس گذراندی. آن هم با وجود آن همه مشکلات و مصائب. باور کردن آن برای ماها که شاهد ماجرا بودیم هم سخت است. امیدوارم که با قبول شدن در فوق، برگ زرین دیگری بر افتخارات تو اضافه شود. وقتی در ملاقات به من گفتی که پایان نامه لیسانس روانشناسی ات را به من تقدیم کردی بسیار خوشحال شدم و فهمیدم که صرف نظر از لطف و محبت، برای روحیه دادن به من و سر پا نگهداشتن من، این هم از آن حمایت های هوشیارانه توست. امیدوارم که الگو هایی مثل تو در سطح ملی بتوانند مطرح و موثر بشوند. به خصوص که جامعه ما به چنین افراد مسئول و سخت کوش یا سمبل های علم و ایمان احتیاج دارد. وقتی این دو کلمه علم و ایمان را در کنار هم می بینم یاد پدر مرحوممان می افتم که ظاهرا تحت تاثیر بازرگان و اندیشه هایش دوست داشت که فرزندانش این دو ویژگی را با هم داشته باشند. فرزند زمانه خود باشند اما با ایمان و درست کار و ای کاش می بود و ترا در این جایگاه می دید و لذت می برد....
با آن چه که از تو می دانم یقین دارم که در زندان هم بهترین خواهی بود. بهترین هم بندی برای هم بندی های خود. حتی اگر با آن ها هیچ سنخیتی نداشته باشی. همان طور که در بازجویی های اسفند 86 هم بهترین بودی. بهترین هم پرونده ای برای هم پرونده ای های خودت. بازجوها با تعجب می گفتند که شما دیگر کی هستید؟ در آن ماجرا همه سعی می کردند با برداشتن بار بیشتر ، بار دیگری را سبک کنند و در واقع بیشتر از خود به فکر دیگران بودند. بازجوها که به اقتضای شغل خودشان نارو و نیرنگ و بدعهدی و سستی بسیار دیده بودند از برخورد شماها شگفت زده بودند. استحکام شخصیت، حقانیت، فداکاری، صداقت و متانت تو بازجوها را سخت تحت تاثیر قرار داده بود. مطمئنم که در صحنه سیاست هم بسیار مفید و موثر خواهی بود. به خصوص که دنیای سیاست دنیای خط کشی های دشمنانه است و تو با روح لطیف و مهربانت با مظلومیت و مشروعیتت و با حق پرستی و انسانیت خودت می توانی اندکی از خشم و خشونت و قهر این میدان بکاهی و به مبارزه رنگ و بوی عیسوی بدهی که حتی بدترین دشمنان را هم سخت تحت تاثیر قرار بدهد. آری سیاست با تو حقانیت بیشتری پیدا خواهد کرد و تو در سیاست هم بهترین خواهی بود....
وقتی در زندان تلفنی با هم صحبت کردیم و من صدای خوشحال تو را شنیدم کاملا احساس آرامش کردم. اگر چه هنوز درخواست ملاقات دیداری ما با همدیگر به جایی نرسیده است اما هم چنان امیدوارم که تو را ببینم. تعجب می کنم تو که زمان آزادی تقریبا هر هفته به ملاقات من می آمدی حالا که هر دو زندانی هستیم ملاقات ما چه مانعی دارد. به نظر می آید که آشفتگی اداری- مدیریتی دست به دست خرده خباثت ها داده است. این مسئله در همه اجزا و ارکان حکومت قابل مشاهده است. چنان چه به تقاضای عینک من که اردیبهشت ماه داده بودم اکنون که دی ماه است هنوز ترتیب اثر داده نشده است. که از این تاخیر مدیر بهداری هم ابراز تعجب کرده بود. و بار دیگر که یکی از معاونان رئیس زندان به بند ما مراجعه کرده بود و من موضوع را کتبا به اطلاع ایشان رساندم تعجب او از مدیر بهداری هم بیشتر بود که چرا به تقاضای شما ترتیب اثر داده نشده است. و این همان مدیریتی است که می خواهند جهانیش کنند. کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.
خواهر خوبم، دلم می خواهد از این نامه موشک درست کنم و مثل زمان کودکی آن را به آن سوی دیوار بند به سوی تو پرتاب نمایم، تا اولین خواننده آن باشی. تا بدانی که چقدر برای من عزیزی. اما چکنم که هم دیوار بند بلند است و هم روزگار موشک بازی و موشک پرانی من سپری شده است. نیم قرن از عمر من سپری شده است. پیمانه عمر به سرعت در حال پر شدن است و دست ها هم چنان خالی و آتش درون هم چنان شعله ور و سئوال های حالا دیگر فلسفی شده، هم چنان بی جواب و... کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش....
نوشته ام را با یک شعر حافظ به پایان می برم که می دانم بسیار به اشعار او علاقه داری. از زبان حافظ که یکی از بشارت های قرآنی را به زبان فارسی بیان کرده است به همه حق طلبان از جمله تو و خودم مژده می دهم:
حقا کزین غمان برسد مژده امان گر سالکی به عهد امانت وفا کند
تورا به خدا می سپارم.

برادرت سید ظهور نبوی چاشمی
30/9/87
بند 350 زندان اوین

انتشار:
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

http://pejvakzendanyan.blogfa.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
tel. : 0031620720193


هیچ نظری موجود نیست: