ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

اين بار برای تو می نويسم مادر، عمار ملکی

يادم می آيد زمستان سخت بيست و پنج سال پيش را. در آنروزهايی که چهار فرزند قد و نيم قد را در آغوش داشتی و مردی را در زندان. همسرت را بخاطر مخالفت با بستن دانشگاهها گرفته بودند و متهمش کرده بودند به ضديت با انقلاب. آن روزها آدمهايی مثل ما طرد شده بودند و هنوز بسياری از مردم فکر ميکردند که هر که سخن مخالفی زده، بايد صدايش خاموش شود و بسياری برای اعدام عزيزمان نذر و نياز ميکردند...حتی از فاميلهای درجه اول. و تو جانانه ايستادی و مقاومت کردی. چه کسی ميداند اين داستان را که وقتی بعد از يک سال بيخبری از پدر، با او ملاقاتی داشتی و فهميدی که آن روزها او را سخت شکنجه ميکردند تا مصاحبه کند، به او گفته بودی که اگر خواستند اعدامت کنند هم مصاحبه نکن. و از اينرو آرزوی شکستن استادی که معلم و الگوی بسياری از زندانيان بود، برآورده نشد و اين چه گران آمد برای زندانبان بيرحم اوين.

و تحمل آنهمه شکنجه را که پدر کشيد، از توانی بود که کلام تو به او بخشيد. آری همان دليل ايستادگی اش شد و سربلندی هماره اش. در همان روزها بود که در زندان برايت سرود:
اگر "هاجر" گونه "زينب" وار
آيه های صبر و استقامت
بر من تلاوت نکرده بودی
از انبوهی اندوه
مرده بودم

اگر جسم و جان بيمارم را
با انذارهايت شفا نداده بودی
از عفونت تسليم
مرده بودم

و زمان گذشت و زمانيکه ديگر کودکانت، جوان و نوجوان شده بودند، مرد زندگی ات را خسته و فسرده به خانه فرستادند. در آن سالها کسی نميداند که بر تو چه گذشت. سالهايی که درد تنهايی و تنگدستی و نامردمی ها را بدوش کشيدی و در کنار آنها، بيماری لاعلاج کودکت را نيز از پدر دربندش پنهان نگه ميداشتی تا که بر شکنجه های جسمی اش نيفزايی. يادم هست در آنروزها که کج کج راه ميرفتم و پزشکان همگی هم نظر بودند که بايد پايم را قطع کنند، تو استوار يادم ميدادی که در هنگامه ملاقات حضوری با پدر، چگونه پايم را صاف بگذارم تا که او متوجه اين درد بی درمان نگردد. و معجزه عجب چيز ملموسی بود برای من و تو. يادم است که بر ديوار خانه، کاغذی بود با عکس مردی خنده رو. بر روی آن نوشته شده بود که "اگر تنها ترين تنها ها شوم، باز هم خدا هست" و ايمان به همين سخن بود که تنهايی را بر ما آسان کرد و ايستادگی مان بخشيد. آن پا هم با لجاجت تو هرگز قطع نشد و خود از ايمان و مقاومتت خجل گشت و کجی اش را راست نمود.
زمان گذشت و ما بچه ها بزرگ شديم. پدر هم پير و بيمارتر شد اما او نيز بر آرمانش ايستاد. کمرش را خم کردند اما سرش را بلندتر برافراشت. حقيقت را فدای مصلحت نکرد و از دردی که بر مردمان رفت گفت و بر سکوت بزرگان در آن سالها تاخت و دار بر دوش، جويای آزادی، برابری و عرفان شد.

سالها گذشت و بار ديگر پدر و ديگر يارانش را به بند کردند و تو همپای زنان جوانی شدی که همسرانشان را به اسارت برده بودند. اما اينبار تو تنها همسر پيرمردی زندانی و مادر ما نبودی که راهنمای همسران جوانی بودی که رسم ناجوانمردانه زندانبانان را نميدانستند و بازی نامردان را نديده بودند. يادم است که تو روحيه شان ميدادی و در جايی که حرمتشان را ماموری ميشکست، فريادت بود که در دفاع از آنها برميخواست و مصلحت انديشی ازعقوبت قدرت بدستان نميکردی.

دوباره زمان گذشت و زمانه عوض نشد و نوبت عاشقی رسيد و دگربار پدر به بند کردند و اينبار از بستر بيماری اش بردند. و تو هم دوباره ايستادی و سکوت نکردی و خطر را به جان فرسوده خود در دفاع جانانه از او خريدی و تهديدها را وقعی ننهادی و ما را به صبر فرا خواندی. تو اگر چه ديگر جوان نبودی اما از اميد و شور ايستادگی ات کم نشده بود. اينبار مردم هم از جنس ديگری بودند و ياريگری و همدلی شان همراهمان بود و روشنگری شجاعانه ات را ميستودند و "غير حرفه ای ها" از سخنانت اميد و شور ميگرفتند تا از حق عزيزان خود دفاع کنند.
امروز پس از ماهها بار ديگر پدر خسته تر از هميشه به خانه بازگشت. مادرم، ميدانم که حق همسران زندانيان که درد مضاعف را بدوش ميکشند شايد هرگز ادا نشود، اما خواستم تا در سطوری شهادت داده باشم که همگان رنج و استقامت تو و ديگر همسران را اينبار ديده اند و به احترامتان کلاه از سر برداشته اند و به ايستادگی و مقاومتتان درود ميفرستند. جسم و جانتان سلامت و سايه وجودتان برقرار.

هیچ نظری موجود نیست: