ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

استمداد زندانی عقیدتی اهل حق محکوم به اعدام فردین حسینی از کمیسر عالی و گزارشگر ویژه سازمان ملل

 
استمداد زندانی عقیدتی اهل حق فردین حسینی محکوم به اعدام  که به مدت ۳ سال در شکنجه گاه های وزارت اطلاعات متحمل سخترین و شدیدترین شکنجه های قرون وسطایی و غیر انسانی برای گرفتن اعترافات دروغین از وی بوده است،  از کمیسر عالی حقوق بشر و گزارشگر ویژه حقوق بشر جهت ارسال به نهادهای حقوق بشری  و انتشار در رسانه ها در اختیار «فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران » قرار داده شده است متن استمداد به قرار زیر است :
لازم به یاد آوری است که زندانی عقیدتی اهل حق فردین حسینی بیش از ۳ هفته است که در شکنجه گاه وزارت اطلاعات کرج  

 در ایران فریاد دادخواهی،

اینجانب زندانی فردین حسینی اهل کرمانشاه ساکن هشتگرد کرج متاهل دارای یک فرزند دختر ۱۴ ساله شغل آزاد تحصیلات دیپلم فاقد سابقه کیفری ،مذهب شیعه مسلک اهل حق .
در تمام مراحل زندگی تجرد و تاهل همیشه قانونمدار و به تمامی حقوق فردی و اجتماعی خود وافق و به تمام امر و نهی های جامعه احترام قائل بوده ، هیچ گونه رفتار خلاف شئون اجتماعی و تعدی به حقوق دیگران نداشته سعی کردم خود الگو برای خانواده و حتی دیگران باشم و به این قاعده و قانون پایبند بوده ام و از زندگی و کار و تلاشم راضی و از خداوند منان شاکر
در چنین حال و هوایی در یکی از روزهای پاییزی سال ۱۳۸۸ ساعت ۵ بعد از ظهر که راهی کار و محل تلاشم بوده ام به همراه یکی از دوستانم که پنجشنبه همان هفته عروسی او بوده در خیابان اصلی هشتگرد دستگیر و با چشمان و دستان بسته و هتک حرمت و ضرب و شتم توسط مامورین بدون هیچ گونه دلیل و ... روانه بازداشتگاه و بند امنیتی شده ایم. و کشتی آرام زندگی من سرآغاز طوفان هولناک شد. در بدو امر دوست و همراهم که ورزشکار بوده بشدت مورد ضرب و شتم و کتک کاری مامورین گشت و پس از ۲ روز یعنی همان مهرماه ۱۳۸۸ صبح زود تیم کارشناسان وزارت اطلاعات( بازجویان وزارت اطلاعات) یکسری بازجویی های تخصصی و اتهامات ناروا و کذب از جمله قتل و نگهداری و حمل اسلحه و نارنجک بر ما وارد و بازجوییهای همراه با شکنجه و تهدید و کتک زدن با کابل و تهدید به تجاوز جنسی و فرو بردن دستمال آغشته به مایع سفید کننده در دهان بمدت ۱ هفته ادامه داشت. برای قبول کردن قتل امام جمعه هشتگرد و داشتن اسلحه و نارنجک و ... که تازه متوجه شدم موضوع از چه قرار است !!!.....و عقوبت دهشتناکی را در عقبه کارمان داریم .
اتهامات واهی ، بازجوییهای تخصصی ، شکنجه های معمول و جانسوز ، هتک حرمت . دستبندهای شبانه روزی از پشت ، آویزان شدنها، با کابل بر بدن برهنه کوبیدن ها، همه اینها گوشه ای از هفته ها و ماهها و سالها بازجویی و ضرب و شتم حقیر بوده که بصورت مورد به آن اشاره خواهم کرد. در مقابل تمامی این اعمال  فجیع و غیرانسانی دلیل عدم ارتکاب جرم و بی گناهی.
انکار و عدم پذیرش اتهام جعلی و هر چقدر بنده بیشتر منکر می شدم شکنجه جسمی و روحی ام بیشتر می شد. پس از ۱ ماه از شکنجه تازه متوجه شدم چون از پیروان استاد نورعلی هستم برای من یک دام پهن کردند که رهایی از آن تا این حال و این روز غیرممکن گشت. پس از مدتی که از آزار و اذیت من گذشت توسط یکی از مامورین اطلاعات باخبر شدم که مامورین امنیتی بر این امر مضنون گردیده اند که چون امام جمعه وقت هشتگرد آقای عباسعلی صبائی در سال ۱۳۶۳ دستور تخریب مقبره استاد نورعلی واقع در کوی نور هشتگرد را صادر نموده بودند مورد غضب پیروان آن از  جمله من قرار گرفته که موجبات قتل او را فراهم نموده ام. زهی خیال باطل و خیال وحشتناک که ظن و خیال و باور باطل آنها تمامی زندگی من را تاکنون با خود من بلعیده است. در این مقوله اصل بر گناهکاری من اطلاق یافته نه اصل بر برائت. که نهایتا با ابلاغ دستور امام جمعه در سال ۶۳ ... ما در سال ۱۳۸۶ ایشان را ترور نموده ایم.
لازم به ذکر است که از ماهها قبل چندین نفر از هم مسلکی های حقیر دستگیر و بعضی از آنها تا ۱۰ ماه در زیر بدترین شکنجه ها و توهین ها به مسلک و مرام و عقیده قرار داشته که بعدا آزاد گردیده اند. بیشتر  اوقات تهدید می شدم به بازداشت جمعی خانواده ام که اگر قتل و اتهام را نپذیرم چنان و چنین می کنند. شکنجه های جسمی من پس از ۵ ماه منجر به صدمه از ناحیه سر شد و خونریزی شدید و ممتد از بینی و گوش .گاها ساعت ها بیهوش بودم زیرو ضرب و شتم. ناچار شدند به همراه مامور به دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب در رجایی شهر مراجعه نمایم. که در آن شرایط به دکتر گفتند که من از ناحیه سر در بیرون مشکل داشتم که با اعتراض من مواجه گردید. با این عمل من دوباره به بند امنیتی منتقل و و شکنجه ها و هتک حرمتها ...از نو شروع شد. پس از چندی متوجه شدم که اعضای خانواده ام بازداشت و با نشان دادن عکسهای خانواده ام علاوه بر شکنجه های جسمی، شکنجه های روحی من نیز اغاز گردید. اعضای خانواده ام عبارت بود از برادر، خواهر، داماد، پسرعمه و پدرم.
در تاریخ ۱۱\۱۲\۸۸ با چشمان بسته متوجه شدم چندین نفر پشت سر من در حرکت هستند و همگی داخل اتومبیل ون شدیم که من به همراه پسرعمه، برادر، داماد و دوستان آقای نورالدین طاهریان به بند امنیتی کرمانشاه انتقال می یابیم.در این مدت هیچ گونه ارتباط با خانواده ام نداشته ام و در طول مسیر ۶۰۰ کیلومتری بدون توقف و با چشمان بسته به بند امنیتی کرمانشاه منتقل شدیم و در بند بسیار مخوف و بد . شرایط  بد حکایت از عقوبت بدتری داشته است تنها روزی ۳ بار برای دستشویی آنهم در شرایط ویژه دربها باز می شد.
بسیار محیط کثیفی داشت که دال بر تخریب روحی مان داشت علاوه بر شکنجه روحی و به یکباره بازجویی های آنچنانی و سخت تر هم شروع شد. اتهام قتل دیگری در کرمانشاه !!!.....اتهام قتل های کرمانشاه از اهل حق های کرمانشاه. دیگر شکنجه ها و ضرب و شتم ها برایم عادی جلوه می کرد چون دیگر نای فریاد کشیدن را هم نداشتم. البته قتل های اهل حق مخالف مسلک ما بوده اند. که مورد بازجویی تخصصی عوامل امنیتی قرار گرفتیم. در همان جا ضمن رد اتهام قتل اعلام نمودیم اختلاف فی ما بین ما آنقدر نبوده است که دست به عمل غیرانسانی و قتل بزنیم. اما گوشی بدهکار حرفهای ما نبوده است. و حتی نمی دانستیم آیا واقعا قتلی در این خصوص اتفاق افتاده یا خیر که بازجویی می شویم. تا در آن زمان و از دهان عوامل بازجو شنیدم که مسلک و مرام ما جرم و همه این اتهامات و شکنجه ها و بزن و بکش ها برنامه ریزی و ما را بصورت یک سازمان تروریستی قلمداد و بیش از ۳ ماه در کرمانشاه و در شرایط سخت و زجرآور و تهوع آور شکنجه شدم. و نهایتا در تاریخ ۲۲\۲\۸۹ به اتفاق چند نفر دیگر به شهرستان صحنه استان کرمانشاه  انتقال و تازه در حضور بازپرس دادگاه صحنه از وقوع توطئه خبردار شدم. و بازپرس جرم قتل را به من منتسب نموده اند. ...که در جواب آن رد نموده و در برگشت بدلیل فشارهای جسمی و روحی که بر من وارد نمودند با مامورین درگیر و زدو خورد نموده و نهایتا مامور بدرقه بصورت شفاف گفته که اگر قاضی شما را آزاد کند خودم شما را ترور می کنم !!..
و از طرفی وقتی بازجو با مقاومت قطعی و سخت بنده مواجه می شد در پایان مراحل به بند در صورت قبول اتهامات در دادگاه به پیشنهادهای وسوسه انگیزی دعوت می کرد.مبالغ کلان و جاهای رویایی .بهر تقدیر پس از بازجویی های پیوسته به کرمانشاه و زندان دیزل آباد انتقال یافتم به همراه چندذ نفر از دوستان و اعضای خانواده ام .... و سال ۱۳۸۹ بعد از دنیایی از شکنجه و زجر وارد بند عمومی زندان شدم و پس از ۶ ماه از بند عمومی که در انتظار آزادی بودم متوجه شدم که پرونده ام  کیفرخواست به دادگاه کیفری استان کرمانشاه  ارجاع و در اولین جلسه دادگاه متوجه شدم از سوی وزارت اطلاعات برایم شاکی خصوص آورده اند به جرم قتل شخصی به نام سیدجعفر بهرامی ...روز از نو روزی از نو.
یکبار با خانواده تماس و اعلام کردم من با پدر شما چه مشکلی داشتم و بالعکس پدر شما با من چه مشکلی داشت ؟آیا تا به حال من را دیده اید و اصلا می شناسید ؟ ... در پاسخ اعلام شد که از سوی وزارت اطلاعات به همسرش ( همسر مقتول) درخواست شد که بر علیه شما (من ) شکواییه ای مبنی بر قتل تنظیم و تحویل شود و همسر مقتول تحت فشار قرار گرفت و صراحتا به همسر مقتول تکلیف شد که بگوید قات ل را دیده و شاهد قتل بوده است. ولی در محکمه در تمام جلسات متذکر بود که من را ندیده و نمی شناسد. تازه متوجه شدم که آقای وهاب امیری که با خانواده ام مشکل داشتند بر علیه اینجانب شهادت دروغین داده .وی را در جایگاه قرار دادند در حضور پنج  نفر قاضی و وکلا و خانواده مقتول ، نماینده دادستان ، ایشان بیان داشتند که توسط مامورین وزارت اطلاعات اغفال شده و پیشنهادهای فراوانی از جمله اقامت در کشورهای اروپایی برای وی ( وهاب امیری ) شده است و قول دادند ( وزارت اطلاعات ) که اگر این اعترافات و شهادتها که در وزارت اطلاعات می گردد در محکمه هم ابراز و تقدیم شود به وعده های داده شده جامه عمل پوشیده خواهد شد. که مضافا اقای وهاب امیری مورد پرونده و شکنجه هایی را که متحمل شده معترف و در حضور کارشناسان اظهارات خود را مکتوب تقدیم محکمه نموده است و تمام ماجرا را افشا نموده است و پس از اتمام پرسش و پاسخ دادگاه بدون اینکه حرفی از من بپرسد و یا از خانواده مقتول سوالی شود ختم جلسه دادگاه اعلام و حکم اعدام حقیر به سفارش و دستور وزارت اطلاعات مکتوب و ابلاغ می گردد.
قبل صدور حکم اعدام بنده ۳ جلسه با دادستان شهرستان صحنه داشته ام بنام آمری فر و ریاست دادگستری صحنه آقای ......و همچنین دادستان کل استان کرمانشاه مجتبی ملکی و رییس دادگاه کیفری استان بنام پرویز توسلی زاده و مستشارانش ملاقات حضوری داشته و حتی در زندان دیزل آباد کرمانشاه و تمام وقایع و توطئه هایی که بر علیه من شده را برای حضرات برملا و افشا نمودم و از اعمال نفوذ مامورین وزارت اطلاعات در پرونده عرایض مبسوطی داشته ام که تماما با سکوت حضرات همراه بوده است. بخصوص در یک مورد که در حضور دادستان کل استان کرمانشاه ملکی و در حضور رییس زندان و معاونین ایشان ابراز شکوه و نگرانی نموده ام. دادستان فرمودند که اگر پشت عوامل توطئه بقول خودت وزارت اطلاعات می باشد نگران نباش چون دیوان هست. اما آنچه که آزاردهنده و نگران کننده است بی توجهی مسوولین نسبت به اعتراضات من و توجه دادگاه کیفری بر پایه و اساس گزارشات دروغین مامورین وزارت اطلاعات بوده است. که این همه جور و جفا بر من و خانواده ام روا گشته است. 
در سال ۱۳۹۰ پس از اعتراض شدید به حکم توسط بنده و وکیلم حکم به دیوان عالی کشور ارجاع شد. متعاقبا از زندان مرکزی کرمانشاه ۴ مرتبه به دادگاه شهرستان صحنه اعزام شدم برای تفهیم اتهام بی پایه و داشتن اسلحه و نارنجک که از سوی وزارت اطلاعات برایم پاپوش درست کرده بودند ، در جلسات شروع کردم به برملا کردن توطئه ها و افشاگری که نهایتا مرجع قضایی صحنه اعلام داشتند که موارد اتهامی از مرجع قضایی کرج می باشد و پرونده با دادگستری کرج ارسال و ارجاع می گردد. و در نهایت به شعبه ۴ دادیاری کرج ارجاع شد. دفاعیات جامعی در دادیاری مذکور از سوی حقیر ابراز گردید که بنده را به زندان رجایی شهر و سپس به زندان قزل حصار انتقال دادند. و پس از ۳ ماه مجددا بدون هیچ برنامه خاصی به زندان مرکزی کرمانشاه دیزل آباد انتقال یافتم. که در آنجا و در شهریور۱۳۹۰دادنامه ای دست نوشته از سوی شعبه ۴ دادگاه انقلاب کرج اینجانب را مظنون ردیف یک به شهادت رساندن امام جمعه هشتگرد معرفی و سپس قتل کرمانشاه به اینجانب منتسب و مضافا یک حبس طویل المدت ۸ سال به بنده ابلاغ گردیده است.
 هر روز و هر ماه که می گذشت دامهای گسترده شده جلوی پایم پهن تر و مخوف تر می شد و در تاریخ ۷\۹\۱۳۹۱ در زندان کرمانشاه به زیر هشت بند فراخوانده شدم .وقتی مراجعه نمودم مشخص شد که اعزام هستم به بند امنیتی وزارت اطلاعات کرمانشاه که به لحاظ بهداشتی بسیار اسفناک و کثیف و مشمئز کننده است که قبلا ۶ ماه آنجا را تجربه کرده بودم. و تمامی کارکنان آنجا را به لحاظ رفتاری می شناختم و قبل به خاطر انتقال به سلول انفرادی در آنجا اعتراضاتی داشتم که به چه علت به آنجا انتقال می یابم .درخواست حکم قانونی کردم جهت انتقال به سلول پاسخی نشنیدم و یکسره و مدام تهدید می شدم. بعد از ۲ روز مامورین وزارت اطلاعات بسراغم آمدند برای تفهیم چندباره اتهام قتل امام جمعه هشتگرد. سوالهای کلیشه ای و متوالی و خسته کننده با تهدید و ارعاب .به همه سوالات پاسخ لازم داده شد .وقتی از لابلای سوالات می گذشتم متوجه این حقیقت بودم و بیشتر به این حقیقت اشراف پیدا میکردم  تمامی تهاجمات فقط به مسلک و هم مسلکهایمان و خانواده استاد نورعلی بوده و پس از چندین روز بازجویی های فشرده به یکباره لحن بازجویی ها با تغییراتی فاحش عوض شد . به این تربیت چنانچه اتهامات را در مرحله بازجویی بپذیرم و در محاکم هم قائل به اعتراف و قبول اتهامات واهی باشم مبالغ هنگفتی به اینجانب پرداخت و برای فرزندانم پرداخت و به هر کجای دنیا تمایل داشته باشم می توانند اسکانم داده و محافظت شوم.
با این وجود با توجه به اینکه امنیت خود و خانواده ام ( امنیت جانی ) تامین و ممکن نیست از بازگو کردن تمامی حقایق خوداری می نمایم.
مدت ۳ ماه از انفرادی من می گذشت و زد و خوردهای زیاد بین من و بازجوها اتفاق افتاد و تهمت های زیاد نسبت به خاندان استاد نورعلی و هم مسلکهایم به کمپانی های بزرگ یهودی داده شد.
روزها و شبها را در آن سلول بسیار کثیف تشخیص نمی دادم چون اصلا نوری نبود بجز یک لامپ ضعیف داخل موتور پیکان .زمان را فقط از روی وعده های غذایی صبح ، ظهر و عصرمحاسبه می کردم. هفته ای یکبار حمام آنهم فقط ۵ دقیقه موهای بدن و سر و صورتم بلندشد. یک بار با آن وضعیت من را برای بازجویی بردند با سر و ریش بلند. آنقدر کتکم زدند تا بیهوش شدم . با موچین ۸۰ درصد موهای صورتم را کندند و زجرکشم نمودند. با دستمال خیس راه دهان و بینی ام را می گرفتند تا بیهوش می شدم و لحظه هایی تصور می کردم که مرده ام که بعد از دقیایقی به هوش می آمدم و از اینکه دوباره زنده هستم و بایستی شکنجه شوم عذاب می کشیدم. و این گرفتگی راه تنفسی بنده تعداد ۷ بار اتفاق افتاد. تقریبا بیهوش کامل و بعد از دقایقی به هوش می آمدم.
بهر تقدیر در این ایام بارها و بارها من را کشتند و زنده کردند و به اصطلاح زنده به گور. بارها و بارها
اینجانب در نهایت به سبب بازداشتهای غیرقانونی و هتک حرمت ، شکنجه و ضرب و شتم دست به اعتراض و اعتصاب غذا زدم و پس از چند روز بنده را سوار اتومبیل ون نموده با چشمان بسته و پس از حدود ۱ ساعت حرکت از زیرچشم بند نگاه کردم دیدم که ورودی شهر دالاهو کرمانشاه هستیم که فکر می کردم دچار توهم ذهنی شده ام و پس از نیم ساعت بعد به سمت زیارتگاه بابا یادگار در منطقه اورامانات پاوه که قبلا به آنجا تردد داشتم و بعد از مدتی مطمئن شدم که بسمت سرپل ذهاب و قصر شیرین در حرکتیم. ۳ نفر مامور وزارت اطلاعات داخل سمند نشسته و هیچ گونه حرفی نمی زدند. ورودی سرپل ذهاب سرم را به پایین فشار دادند و دوباره چشم بندم را زدند و نفهمیدم به کجا منتقل می شوم. بعد از پیاده شدن یکی از مامورین خود را ابطحی معرفی نمود و درب را که باز کردند متوجه شدم که چند نفر مامور اطراف من هستند. و از زیر چشم بند که نگاه کردم همگی پوتین به پا داشتند و پیاده شدیم. از شدت ضعف نای حرکت نداشتم و بزور من را وارد سلول انفرادی نمودند که بسیار کوچکتر از سلولهای کثیف کرمانشاه بود. بخاطر این جابجایی اعتراض نمودم اما هیچ کس گوش شنوا و پاسخگوی من نبود. در همان حال یک نفر به عنوان مسئول سلول من، برایم غذا آورد و هیچگونه حرفی نمی زد. گاها ۳ الی ۴ نفر سرباز برایم غذا می آوردند .وضعیت بهداشتی بسیار بدی داشت از حمام و استحمام هم خبری نبود. پس از چند روز ناگهان به سراغم آمدند همان داستان همیشگی چشم بند و پابند سوار بر ماشین و حرکت به کجا نمی دانستم. به لحاظ جسمانی تقریبا بیهوش بودم پس از ساعاتی متوجه شدم دوباره به کرمانشاه برگشتم و وقتی از خانواده ام که پیگیر جابجایی من بوده اند گفتند  در آن مدت من در بند ۱۰۹ قم بوده ام. و در آن ایام وحشتناک تماما با دهان روزه اجباری (اعتصاب غذا) و وضعیت جسمانی بسیار بد و از ۲ ماه انفرادی در قم بوده.
مهاجرت اجباری برای چندمین بار با شرایط سخت جابجایی مجددا شروع و این بار پس از ساعتها حرکت بدون توقف سر از زندان رجایی شهر کرج درآوردم.باز انفرادی و باز ماموراین وزارت اطلاعات و باز همه آن داستانهای تکراری!!...
لازم به ذکر است در کرمانشاه در این مدت اخیر یکبار توسط معاون دادستان بنام عباسی از من بازجویی بعمل آورد و تفهیم اتهامات واهی و دروغین و به لحاظ توطئه بودن و سناریوبازی برای من  توضیحات کامل دادم . ولی وی هیچ توجهی به عرایضم ننمود و جالبتر اینکه همان مامور شکنجه گر بنده در جلسه بازجویی حضور داشته است و در محضر معاون دادستان بدون هیچ گونه پرده پوشی تهدید نمود که دوباره همان شکنجه ها تکرار و تکرارخواهد شد. باز در زندان رجایی شهر کرج و به حالت اعتصاب غذا و در سلول انفرادی ۳ ماه تحمل کردم. که پس از گذشت ۳ ماه بازجویی و شکنجه ها از سر گرفته شد. و حدود ۱ هفته که زیر شکنجه و بیهوش آرزوی مرگ می کردم  و تهدیدات فراوانی جهت بازداشت اعضای خانواده ام صورت می گرفت و زیر شکنجه هر چند مدت یکبار عکس خانواده ام را به من نشان می دادند و تهدید می کردند به بازداشت جمعی. پس از مدتی معلوم گردید که جملگی بازداشت و در بند امنیتی وزارت اطلاعات در زندان رجایی شهر می باشند. و تهدیدات شدیرتر شد و اعلام می داشتند یا اتهامات را قبول کنم و یا کماکان خانواده ام در بازداشت باقی خواهند ماند.
 اول ماه مبارک رمضان ۱۳۹۲ که حدود ۶ ماه هم روزه اجباری ( اعتصاب غذا) بودم از سلولم خارج و با چشمان بسته کف ماشین خوابانده شدم و پس از نیم ساعت از ماشین پیاده و وارد یک سلول بسیار کوچک و ساده نمودند و سپس بعد از نیم ساعت دیگر بنده را خارج و به رجایی شهر بردند که پس از بازشدن چشمانم چند افسر و یک سرهنگ انتظامی جلو من ظاهر و حاضر بودند. که فهمیدم اداره آگاهی کرج است در عظیمیه کرج. بازجویی ها باز هم بوی تهدید که با تو چنین و چنان می کنیم تو را به میله پرچم می بندیم و روزها آویزان نگه می داریم و .... دیگر نه انها به حرفهایم توجه داشتند و نه من به حرفهای آنها و پس از چندین سوال و جواب بنده را منتقل کردند به اتاقک پشت دفتر سرهنگ بنام سرهنگ رحمانی. اتاقی به طول ۱۵ متر طول که با موکت پوشانده شده و چند عدد طناب رنگی آویزان بود. صندلی و میز و یک عدد کولرگازی و چند عدد افتابه و بوی بد و تعفن که همه و همه حکایت از اتاق شکنجه داشت. من در آن شرایط دیگر رمقی  برای تجزیه و تحلیل قضایا نداشتم و مدت طولانی هم روزه بودم به یکباره آمدند و دستهایم را از پشت بستند با چفیه سیاه و سفید و مضافا یک طناب هم به آن اضافه کردند و من را به بالای صندلی ارشاد نموده و بعد از مدتی صندلی را از زیر پایم خالی نمودند و در زمین و هوا معلق باقی ماندم. و در چنین شرایطی دیگر نای بازجویی پس دادن را نداشتم و شرایط وحشتناکی داشتم. ناه و توان فریاد زدن هم نداشتم در آن حال از هوش رفتم  زمانی که به هوش آمدم دیدم که با آب و شوکربرقی و فحاشی مورد کتک  فراوانی قرار گرفتم و تمام هم و غم آنان این بود که به هر شرایطی که باشد اقرار کنم به هر قیمتی. حتی به دروغ .ولی مقاومت می کردم با شوکر برقی و لگد و کتک به جانم می افتادند چندین بار بیهوش شدم و به هوش می آمدم و زمانی که با لگد به پهلوهایم می زدند می گفتند استاد نورعلی به شما دستور داده ه حرفی نزنید.من دیگر رمقی برایم نمانده بود که جوابی بدهم. و تقریبا بیهوش و بدنم دیگر چیزی را احساس نمی کرد و گاها تصور می کردم که مرده ام و راحت شدم. باز که لحظه ای به هوش می آمدم غم و غصه تمام دنیا در دلم چنبره می زد.
وقتی تقریبا نیمه بیهوش بودم من را مثل یک مردار به روی زمین کشاندند و به آسانسوری منتقل کردند و از آنجا به زیر زمینی بردند که محل نگهداری متهمین اداره آگاهی بود که حدود ۱۵۰ نفر در یک اتاق و راهرو کثیف و پر از کثافت و سوسک و... آنجا من را به حال خود رها کردند و رفتند.
پس از چند روز مجددا به سلول بند امنیتی وزارت اطلاعات انتقال یافتم .دیگر اعتراضات به جایی نرسید و به نشانه اعتراض دست به اعتصاب کامل غذا زدم. به مدت ۶ روز کامل ادامه داشت و واقعا مرگ را تجربه کردم و دوباره با آمدن بازجوها و شکنجه و کتک کاری های معمول با واسطه گری تعدادی از کارکانان بند امنیتی شکنجه ها موقتا پایان یافت.
تقریبا نوزدهم ماه مبارک رمضان بود که به من وعده دادند که دیگر شکنجه ای درکار نیست و فریبکاری نمودند. و پس از چند روز از این وعده و وعید من در آگاهی عظیمیه کرج از ساعت ۹ صبح تا اذان ظهر آویزان کردند دو روز پیاپی به این منوال گذشت و از فرط آویزان شدن دو کتف من از جا در رفت. هر لحظه می مردم و زنده می شدم. خدای بزرگ چه روزها و شبهای وحشتناکی. قریب به ۲ ماه به سختی غذا می خوردم . در تمام این مدت فقط ۱ بار پزشک را دیدم و آمد داخل سلول و نوشت اگر یکبار دیگر آویران شود بایستی ۲ دست او را قطع کرد. با تجویز چند عدد قرص بروفن برای ضد درد و رفت. از آن پس تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که با ۲ پای خود بصورت آهسته دستهایم را ماساژ بدهم از شدت درد. و ماساژ باعث شود بتوانم با دستهایم غذا بخورم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. مدام عکسهای خانواده ام را به من نشان می دادند و تهدیدات بعدی. گاها بعد از زمان اداری من را به بازپرسی می بردند ۳ بعداز ظهرـ ۵ بعد از ظهر .بازپرس فقط به عنوان مترسک بوده هیچ اذن و اراده ای ندارد .بازپرس شعبه ۵ دادگاه انقلاب عباس کرمی قائل به تصمیم نبود. تا تاریخ ۴\۳\۹۳ در بند امنیتی بودم و بعدا مرا به ندامتگاه کرج قرنطینه انتقال دادند. آنجا برادر و پسرخاله ام را دیدک که حدودا ۱ سال در بازداشت و در انفرادی تحت شکنجه بودند. بعد از مدت مدیدی که خانواده ام فکر می کردند که من کشته شده ام با آنها مواجه شدم.
 لازم به ذکر است در تاریخ ۲۰\۲\۹۳ هم متوجه شدیم داماد سابقمان اقای وهاب امیری دستگیر و تحت شکنجه سخت قرار گرفت چون داخل انفرادی بوده است و سر و وضع نامناسب او حکایت از شکنجه و ضرب و شتم های سختی داشت و پس از چندین سال و به طرق مختلف وادارش کردند که اظهارات کارشناسان را مورد تایید قرار دهد. چون او در استان کرمانشاه نزد محاکم کیفری افشاگری فراوانی بر علیه مامورین امنیتی داشت .
در ندامتگاه با شرایط جسمی و روحی بسیار بد وارد بند و سالن ۷ ندامتگاه شدم. و در این سالها هیچ گونه ملاقات و هیچ نوع تماسی با هیچ یک از اعضای خانواده ، فامیل جز خدا نداشتم . پس از ۵۰ روز دو بند عمومی سالن ۷ یعنی در تاریخ ۵\۵\۹۳ با خانواده ام ملاقات داشتم و پس از ملاقات به یکباره مجددا به سلول انفرادی هدایت شدم. بدون بازجویی. مجددا به بند عمومی ندامتگاه منتقل شدم و پس از ۱ ماه و نیم مجددا به بند انفرادی وزارت اطلاعات در رجایی شهر کرج انتقال داده شدم. از نو بازجویی های تخصصی آغاز شد و در آنجا با یکی از هم مسلکی های خود که بیش از ۵۰ سال از سنش می گذشت برخورد کردم بنام سیدبهنام حسینی. که در پرونده کرمانشاه وی را مطرح نموده بودند و ایشان ظاهرا تبرئه شده بود. اما وقتی ما را به نزد بازپرسی شعبه ۵ آقای کرمی بردند ایشان را با کتک کاری فراوان و شکنجه های بسیار و به زور می توانست راه برود آورده بودند که اظهارات دروغین بر علیه اینجانب را تایید کند چون نزد بازپرس خودش ، خود را محکوم کرده بود بعد از روبرو شدن در حضور بازپرس کاملا از چهره اش نمایان بود که چه بر او گذشته و چه اتفاقات غیرارادی برایش افتاده است که تحت اجبار و زور دارد صحبت می کند. وی بالای ۵۰ سال سن و به حدی او را کتک زدند که قادر به حرکت نبوده است. از نگاه او همه چیز را می توان خواند. پس از کلی بازجویی من را به بند امنیتی انتقال دادند که بیش از ۲ ماه طول کشید و پس از ۲ ماه برای چندمین بار به بند عمومی ندامتگاه انتقال یافتم. از داخل قرنطینه ندامتگاه با خانواده ام پس از مدتها تماس حاصل نمودم. وحشت زده بودند و آنجا خبردارشدم که وهاب به طرز مشکوکی کشته شده است. وهاب امیری همان جوان ۲۷ ساله و داماد سابقمان بود که در دادگاه بر علیه مامورین امنیتی و وزارت اطلاعات افشاگری های زیاد انجام داده بود که به هر تقدیر سرش به زیر آب رفت و خودش هم می دانست که روزی این اتفاق خواهد افتاد.
ملاحظه می گردد که این افراد برای متهمین کوچکترین حقوق شهروندی قایل نیستند که هیچ از هر فعل غیرقانونی و به هر شکل ممکن و در غیرانسانی ترین برخوردها مرتکب جنایت می شوند و بهر تقدیر پس از مدتی متوجه شدم که در خصوص پرونده کرمانشاه به اعدام محکوم شدم!!!..
پس از ۶ ماه همچنان بلاتکلیف هیچ مرجع و مقامی پاسخگو نیست  وقتی پای مامورین امنیتی وزارت اطلاعات در میان باشد  .
هر سری که به دادگاه بازپرسی می رویم یکسری نامه های محرمانه، القاب و اتهام و هر ۲ ماه به ۲ ماه تمدید قرار بازداشت و نمی دانم به چه کسی پناه ببرم و کاری هم نمی توانم انجام بدهم. تمام این مصیبتها فقط و فقط بدلیل مسلک بنده بوده و بخاطر اهل حق و پیرو استار نورعلی الهی بوده ام .تلاش بعد از این بنده در خصوص بازسازی جسمی و روحی خود است که بتوانم فریاد تظلم خواهی خود را به گوش مسئولین مرتبط با پرونده ام برسانم. ولی افسوس هیچ انسان آگاهی را نیافته و با جرأت شنیدن حقایق دردهای من را نداشت. و هم اکنون با وجودی سراسر درد و سوز و ناعدالتی و لاحقی از تمامی کسانی که ذره ای از هدیه خداوندی که همان وجدان است و بیدار دارند استمداد و یاری می طلبم.
سروده سعدی توانا
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند

با تقدیم احترام
زندانی عقیدتی اهل حق فردین حسینی
تیرماه ۱۳۹۴



گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید
کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد
گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد
گزارشگر ویژه ادیان و مذاهب سازمان ملل متحد
سازمان عفو بین الملل

www.hrdai.net
Tel.:0031620720193

طبق قوانین کپی رایت استفاده از گزارشات « فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران » فقط با ذکر منبع آن مجاز است

هیچ نظری موجود نیست: